خبر های مهم
خانه / اجتماع / زندگی من آغاز تلخی داشت، مثل آغاز یک شبِ سیاه…

زندگی من آغاز تلخی داشت، مثل آغاز یک شبِ سیاه…

زندگی با همه نشیب و فراز هایش، با همه درد ها و درمان هایش با همه خوشی ها و غم هایش میگذرد اما آنچه از انسان برجا میماند، خاطره هاست، شاید خاطرات یک زندگی تلخ و شاید هم روزگار شیرین. اما دفتر خاطرات من پر از نوشته های غم انگیز و پر دردیست که هرگز فراموش نخواهد شد، و باز خوانی این دفتر اشک را در چشمانم بی فروغم جاری میسازد. خوب، زندگی من آغاز تلخی داشت، مثل آغاز یک شب سیاه و غمین که سحر ندارد، من در روزگار تلخ متولد شدم، روزگاری که صدای گلوله و بوی باروت فضای شهر را پیچیده بود، روزگاری که همه از این دیار فراری بودند من چشم به دنیای فانی باز کردم، دنیای که برایم جهنم بیش بود، آری … در شهر جنگ بود و هر روز خانه ی ویران میشد و من با رویای کودکانه گاه به بازی مشغول میشدم و گاه به آسمان پر از دود و خاک مینگریستم.
از همان کودکی چهره ی دنیا چندان برایم زیبا و مهربان نبود، گاه از همه چیز می هراسیدم و با پا های کوچک و قلب کودکانه ام به سوی پناهگاه زیبایم که همان آغوش مادرم بود، می شتافتم و سراسیمه خودم را به آن قلب مهربان می چسپاندم و نفس های گیر مانده ام در ترس را یکی یکی از زندان ترس آزاد میکردم. بلی آغوش مادرم برای من، درست مثل آشیانه گنجشک ها بود که هر زمانی که خطر گربه ها تهدید شان میکرد، به سوی آشیانه فرار میکردند و با لبخند نفس میکشیدند.
من در نگاه خودم پرنده ی کوچک تازه بال و پر کشیده ی بیش نبودم، آن آشیانه ام را خیلی دوست داشتم، کودکانه و عاشقانه دوستش داشتم.
اما … آه ، در یکی از روز های که آسمان بغض در گلو داشت و هوا پر از ابر های سیاه بدبختی من بود، طوفان روزگار بر آن آشیانه مهربان من وزید و او را برای همیش با خود برد در میان گردباد غمینی که دیگر هرگز ندیدمش ….
آری … مادرم چشم از این جهان بست و مرا با همه رویا های کودکانه و آنهمه ترس از کابوس زندگی، تنهای تنها گذاشت.
من دیگر پرنده ی کوچکی بودم که وقتی آفتاب غروب میکرد به آشیانه می اندیشید و میگریست، با خود میگفتم باز شب شد اما من کجا روم …؟ کجا …؟ در میان این همه کجا کجا ها، پدرم به خاطرم می آمد، پدری که تار های سفید ریش و مو بر گونه ها و سرش نمایان بود و همیشه توجه مرا به آن جلب میکرد. خوب در یکی از روز های تابستان بود که ما نیز مثل دیگران از جنگ فرار کردیم و راهی دیار بیگانه شدیم، در یکی از شهر های پاکستان در کلبه ی که ظاهرا مثل خانه بود، ساکن شدیم.
من با پدر و مادرکلانم زندگی میکردم، هنوز هم آن آشیانه قشنگ یعنی مادرم به خاطرم می آمد، اما گاه با رویا های شیرین کودکانه ام مصروف میشدم و دنیا را با همه غم هایش فراموش میکردم، گاه با خود و گاه با کودکان دیگر بازی میکردم. روزگار ما خیلی تلخ بود، پدرم توان کار و امرار معیشت ما را درست نداشت، من این ها را نمیدانستم و در برخی از شب ها زبان کودکانه ام را با خواستن غذا های متنوع باز میکردم، به پدرم میگفتم من مرغ میخواهم مرغ …
و مادر کلانم که زن خوب و مهربانی بود مرا با الفاظ شیرین فریب میداد که مامایت رفته دنبالش باش گیرش کنه میاره برت … و چشمان کودکانه ی من با اندیشیدن به گام های مامایم به دنبال مرغ آهسته آهسته خسته میشد و میرفت به آغوش خواب … باز صبح میشد و من با نوازش دست خورشید از خواب بیدار میشدم و آن همه آرزو های دیشب فراموشم میشد و این بار برای یک صبحانه قشنگ شق میکردم که باز هم با وعده های مادر کلان مقابل میشدم و کم کم آرام میگرفتم. رفته رفته چهار بهار از سال های عمرم گذشت و حال زمانی بود که دیگر توان پرورش و نگهداری مرا کسی نداشت، فقر و بدختی از هر سو در خانه ما بیداد میکرد و هر روز غم روی غم دامن میگستراند. در این میان، دفتر زندگی من یک صحفه سیاهی دیگر ورق خورد، یک روز پدرم دست راست کوچک من را در دستان پوسیده اش گرفت و مرا از خانه بیرون برد و رفتیم سوی یک جاده ی نا معلوم … تا رسیدیم به مکانی که نمیدانستم کجاست ؟ کودکان زیادی مثل من مصروف بازی بودند، یکی میخندید و دیگری میگریست، یکی نانی در دست داشت و دیگری گرسنه در کنج اتاق نشسته بود، از پدرم پرسیدم اینجا کجاست؟ گفت : پروشگاه پسرم! جای که تو بعد از اینجا می باشی. اشک در چشمانم جاری شد، میخاستم از دست پدرم فرار کنم به سوی آشیانه ی مهربان، اما به خاطرم آمد که آشیانه را هم باد برده و من جای برای رفتن ندارم، در جایم ساکت ماندم و گفتم: خو پدر جان! پدرم دستم را رها کرد و خودش رفت، من با پا های برهنه و یک پیراهن کهنه به کنج اتاق نشستم که بعد ها اسمش را بهتر دانستم (یتیم خانه)… خوب به خاطر دارم، شب شد و قلب کودکانه ی من مثل همیش از همه چیز می ترسید و هراسان بود و پریشان، وقت غذا شد دال پخته بودند، من که در این مکان وحشت و غم اصلا عادت نداشتم، نمیدانستم چه کنم؟ با کی حرف بزنم و با کی بازی کنم؟ کودکان دیگر که در این خانه تا حدی عادت داشتند و خوشحال به نظر میرسیدند از چهره غمین و رنگ پریده ی من دانستند که بازی تازه ی یافته اند، آن شب مرا دال باران کردند، همه فریاد میزدند که نو (نوکی) است و من هر قدر گریه میکردم کسی به دادم نمیرسید. در اینجا، از شب بیشتر از هر زمان دیگر می ترسیدم، بعضی شب ها جای خوابم را تر میکردم و صبح با تمسخر کودکان و دشنام و لت معلمین مواجه میشدم. خلاصه این شب هم گذشت و شب های دیگر نیز و رفته رفته من با این مکان بلد شدم و عادت کردم، و من دیگر 7 ساله بودم … کم کم از اذیت و آزار کودکان رهایی یافته بودم چون من نیز برای خودم فردی شده بودم و به دیگران وقت تمسخر و آزار دادن را نمیدادم … اما اشک ریختن برای مادر از دسته رفته و پدری از نگاه هایم دور، هرگز امانم نمیدادند هر لحظه، هر ساعت، هر هفته و هر سال گریه میکردم و گریه میکردم …. که این گریه ها باعث شده بود تا هر روز معلمین به اصطلاح مره کف پایی میگرفتند و بی حد و مرز لت میخوردم … خوب، کمی بیشتر بزرگ شدم و گاه گاه به فرار از این ویرانه می اندیشیدم، بعضی روز ها موفق هم میشدم، اما از اینکه دیگر جای برای ماندن نداشتم، شب ها بر میگشتم و دست و پایم با چون معلمین نرم و خون آلود میشد … در میان این همه هیاهوی روزگار با مکتب آشنا شدم، جای که فکر میکردم دیگر از لت و کوب معلمین و طعنه و تمسخر کودکان خبری نیست … اما در صنف اول همه درد ها بیشتر و بیشتر شد. خوب، این زمان درست سال های بود که حکومت طالبان سقوط کرد و تا حدی زندگی در یتیم خانه راحت تر شد. من بزرگ تر شده بودم و کم کم با نماز آشنا شده بودم، قرآن هم میخاندم و برای برگشت مادرم دعا میکردم … آری در هر نماز دعایم این بود که خدایا ..! مادرم را به من باز ده. خوب به خاطر دارم که من دیگر یک نوجوان بودم، و صنف نهم مکتب، سال های که با همه درد و غمش گذشت.
این سال ها کمی بهتر بودم چون خانواده ی مادرکلانم از پاکستان برگشته بودند و من گاه گاه آنجا میرفتم و غمم را کمی فراموش میکردم. اما باز هم امیدی برای رهایی از زندان یتیم خانه نداشتم، چون ماه یک بار هم که به خانه مایم میرفتم، خانم مامایم جبین ترش میکرد و هر لحظه یتیم بودنم را بر رخم میکشید. من یک خواهر و یک برادر مهربان هم داشتم که آنها تا چند سال در یتیم خانه با من بودند، اما با هم نبودیم، زیرا من کوچک تر بودم و با کوچک تر ها میبودم، خواهرم با دختر ها و برادرم با پسران کلان تر. خوب چندی گذشت و ما را از این زندان آزاد کردند، یعنی بردند به خانه خالیم، خاله ام زن مهربانی بود که با همه فقر و تنگدستی که داشت، کم کم نام یتیم را سر مان دور کرد، شوهر خاله ام هم مرد خوب مهربان بود ما را مثل پسرانش دوست داشت، من که از خاله ام در کودکی شیر هم خورده بودم، دیگر مادرم میخاندمش، گاه با خود میگفتم: خدا خیلی بزرگ است، دعایم را قبول کرد و مادرم را به من باز داد. این روز ها کمی خوش بودم و احساس آزادی میکردم و راحت بودن که باز طوفان غم بر خانه ی ما وزید و این بار پدرم از من گرفت و یتیم کامل شدم.
خوب من که دیگر بزرگ شده بودم، غم از دست دادن پدر را به مشکل تحمل کردم و با خود میگفتم: دیگر بزرگ شدی باید قوی باشی… ما که همیش مثل پرنده های مهاجر بودیم و خانه ی برای زیستن نداشتیم و با این گونه زندگی عادت هم کرده بودیم، بلاخر با کمک هم یعنی خانواده ی خاله یک سرپناه خریدیم و همه با هم زندگی میکردیم. همه خوش بودیم، برادر بزرگم عروسی کرد و خواهرم نیز در بدل عروس برادرم رفت دنبال بختش، اما زندگی هم پر از نشیب و فراز است و پر از آدم های تغیر پذیر… برادرم پس از عروسی دیگر آن برادر خوب و مهربان نبود، هر روز چیزی را بهانه میگرفت و با ما سر و کله میزد و جنگ میکرد و همه ی ما را به نوعی رنج میداد. به هر صورت، در این میان من شانه های داشتم برای تکیه کردن، دوستی داشتم برای گریه کردن که اسمش شفیع شرافت بود، او پسر خاله ام بود اما مثل یک برادر که همیشه به فکرم بود، خیلی زحمت میکشید، درس میخاند و با دستان خالیش مرا هم کمک میکرد تا درس بخانم و پیشرفت داشته باشم.
تا اینکه من صنف 12 شدم، اما غم تنگدستی هرگز ما را رها نمیکرد، برادرم هم بیکار بود و شب و روز مان را به مشکل سپری میکردیم.
در همین روز ها یک روز برادرم سراسیمه به خانه آمد و به من گفت: میدانی رادیو تلویزیون ملی به کارمند ضرورت داره؟ اعلان هم کرده… این خبر مرا خوش ساخت و خلاصه امتحان دادم و کامیاب شدم، اندکی احساس خوشی میکردم که دیگر میتوانم کار کنم و برای خانواده و خودم مردی باشم که نان میاورد. دیگر مکتب هم تمام شده بود و من کار میکردم و خوش بودم که صحفه ی تازه دیگر دفتر زندگیم را ورق زد، آری … با دختری آشنا شدم که خیلی هم زیبا نبود، اما جذاب بود و دوست داشتنی … به جاست که اینجا بنویسم: از غم خبری نبود اگر عشق نبود … از درد اثری نبود اگر عشق نبود یعنی این آشنایی برای من یک زخم تازه بر بدن خسته ام بود. او در یکی از رسانه های شخصی به عنوان گوینده کار میکرد و من هم به عنوان یک هنرپیشه و خبرنگار در تلویزیون ملی، این لحظه ها خوشایند بود، داشتم کم کم با او عادت میکردم، با بودنش، با دیدنش، با حرف هایش با شنیدن صدایش و با همه و همه هایش … او را درست نمیشناختم که کی هست، چه هست و از کجا …، فقط این قدر میدانستم که دیگر دوستش دارم و عاشقشم. آنقدر دوستش داشتم که حتا از حرف زدنش با دیگران حسادت میکردم، با آنکه او نمیدانست من دوستش دارم، گاه گاه به نسبت این حسادت با بهانه میگرفتم و با او جنگ میکردم، اما از اینکه دوریش را هم تحمل نداشتم دو باره آشتی میکردم و خودم را نزدیک تر می ساختم… کم کم با هم به نام دوست صمیمی شده بودیم، بیشتر حرف میزدیم و بیشتر میدیدیم … اما رفته رفته با او بودن، او را بیشتر برایم آشنا ساخت، میدیدم با همه میخندد، با همه حرف میزند با همه صمیمیست، با خود میگفتم شاید آلوده باشد اما نه .. او پاک بود اما ساده و خوش باور … خوب روز های زیادی گذشت تا اینکه روزی با همه ناتوانی جرئت کردم حرف دلم را برایش بگویم و گفتم …. نه تنها حرف دلم را بلکه همه داستان پر از درد زندگیم را نیز برایش تعریف کردم، اما چه بیهوده …. همه احساساتم و همه دردم برای او فکاهه ی بیش نبود، شاید هم مزاق بیش … او هم میگفت: دوستت دارم … اما دوستت دارم های که هر روز پشیمانی داشت و درک نکردن و بی احساسی … شب ها برای زندگی پر از درد و عشق بیچاره و حقیرم گریه میکردم، تا اینکه دیگر با خود گفتم، آخر چرا …؟ خوب زندگی همین است …! کاتب تقدیر برای هر کس یک رنگ نمینویسد…، انسان ها متفاوت اند و جاده ی زندگی را با همه درد ها و غم هایش باید پیمود و رفت … و من دیریست، همزاد روبوت ها هستم که نه غم برایم غم است و نه خوشی برای لبخند، فقط میروم و میروم … تا دیار مرگ و لحظه های آخر. (آرمان شرافت)

درباره‌ی admin110

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*