وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

شناسنامه مختصر شاعران معاصر(مغفرت یوسفی)

1

1- نام و تخلص(فامیلی):
مغفرت یوسفی ناصرزاده
۲- نام پدر: محمدیوسف
۳- سال و محل تولد: ۹ می سال ۱۹۷۵م. در ده الماسی، شهر حصار، تاجیکستان زمینی شده است.
۴- تحصیلات: ختم دوره تحصیل در دانشگاه ملی تاجیکستان.
۵- فعالیت های فرهنگی و ادبی: روزنامه نگار، شاعر، عضو اتفاق نویسندگان تاجیکستان، سرمحرر رادیو صدای دو شنبه، کارمند قبلی رادیو و تلویزیون تاجیکستان بوده و مولف کتاب های ذیل میباشد: گهواره بان غم، حدیث تربیت بزرگسال، گل یاس، فال حافظ(برگردان ازحروف فارسی)، دردهای نهان، گویاتر از صدا، پیچ و تاب سرنوشت، پیک نوروز(مرتب)، اسیر زندگی، حوادث آرمانکش، تازه کاری های استقلال و مالک فرّکیان). بانو یوسفی در قالب های مختلف شعری، شعر میسراید و در فعالیت های فضای مجازی نیز دست آورد خوب دارد.
۶- حالت مدنی(مجرد یا متاهل):؟
۷- نمونه های شعر:
من به دنبال تو و تو در سراغ دیگران
ترسم از شبها، توئی جانا، چراغ دیگران
من به دنبال تو همچون سایه می‌گردم، ولی
مهر تو دیدم ولی در کوچه باغ دیگرا
داغ غم بنهاده بر دل، مرهمی نگذاشتی
صد دوا جوئی، ولی بر کهنه‌ داغ دیگران
صوت بلبل را نگر ای جان من از باغ دل
باغ گل میجوئی جانا، تو ز باغ دیگران
من که صد باغ نظر بگشاده ام بر سوی تو
پس چه میجوئی تو هر دم گل ز باغ دیگران
بافتم‌ چل‌ کاکلم‌ را با محبت بهر تو
نیامدی آن شب، تو بودی چلچراغ دیگران
دستهایم را چو بال تورنه بگشایم به تو
از منی و با منی، اما تو، داغ دیگران
امشب از اندوه دردت سخت می‌سوزد دلم
چون شراب عیش نوشی از ایاغ دیگران

دیگر بس است، آب کن از سینه سنگها
دیگر بگوی ز یاری و ناموس و ننگها
قلبم گرفت از همه مکر و ریا و زجر
بیزارم از شنیدن جنجال و جنگها
چیزی که نیست شآن و شکوه و وقار کس
کو آن همه تکبر و تیمور لنگها
رخسار لاله رنگ که نایاب گشته است
آخر بس است پر زدن از چهره رنگها
هرجا که هست فاضل و اندیشمند خوب
حیفا که هست طعمه ی شیر و پلنگ ها
در دست ها به جای گل و هدیه و کتاب
دیدیم دریغ، تیغ و کمان تفنگها
دیگر بس است، گفتن جنگ و جدال و غم
از گل بگو به سنبل و ناز قشنگ ها

مرا دیگر مگو : ”ای جان شیرین
که با تو نازنینم مهربانم“
تو تنها صورتی عشقی نداری
تو را ای بلهَوَس من خوب دانم

دلِ پر از محبت را دریغا
به شوقی در بَرَت آورده بودم
درون سرزمین شعر هایم
تو را محبوب این دل کرده بودم
دلم که با تو میل آشتی داشت
گهی از غنچه ی وا نکردی
دل من ذره – ذره آب گشت و
تو اما ذره ای پروا نکردی

Comments are closed.