وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

شناسنامه مختصر شاعران معاصر/ احمد جواد ادیب

394

1- نام و تخلص: احمدجواد ﺍﺩﯾﺏ

۲- نام پدر: ﻣﺤﻤﺪ ﺳﺮﻭﺭ ﻣﺸﻬﻮﺭ

3- سال و محل تولد: در تابستان سال ۱۳۶۲ ﺩﺭ ﻭﻟﺴﻮﺍﻝﯽ ﺑﻬﺎﺭﮎ ولایت بدخشان در یک خانواده علم دوست ﺩﯾﺩﻩ ﺑﻪ ﺟﻬﺎﻥ ﮔﺷﻮﺩه است.

۴- تحصیلات: از دانشکده ﺍﻗﺘﺼﺎﺩ ﺩﺍﻧﺶﮕﺍﻩ ﮐﺍﺑﻞ مدرک لیسانس دارد و اکنون دانشجوی مقطع ماستری میباشد.

۵- فعالیت های فرهنگی و ادبی:  ﺍﻭ ﺍﺯ ﺁﻭﺍﻥ ﺟﻮﺍﻥﯽ ﺑﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺭﻭﯼ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺑﺨﺶ ﻏﺰﻝ ﻭ ﺷﻌﺮ ﻫﺎﯼ ﺣﻤﺎﺱﯽ ﻭ ﺭﺑﺎﻉﯽ ﺳﺮﻭﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﺍﺭﺩ؛ وی مدتی با هفته نامه های پگاه، پیمان عدالت و ثبات فعالیت فرهنگی داشته ولی تاکنون اثاری ادبی آراسته به زیور چاپ ندارد.

۶- حالت مدنی: متاهل

۷- نمونه های شعر:  غزل

واله شد دل در پیِ حسنِ  شرر  باری کسی

یکسره از من ربودش، چشمی خماری کسی

 

قامتِ  موزونِ  او  سازد  خجالت  سرو را

نرخِ می را بشکند، لعلی شکر خواری کسی

 

جعدِ  مشکینش  فتاده،  دام  بر  پا  و  سرم

چون غلام افتاده ام، در بندی در باری کسی

 

فهمِ واصف کی تواند، وصفش آرد در قلم

من به رمزِ خنده ی، گشتم گرفتاری کسی

 

از  فسونِ  غمزه اش، همتائی مجنونم نمود

کی شود لیلی صفت، آن بی وفا یاری کسی

 

نیست کس واقف ز دردم، چاره سازی کن”ادیب”

تا شوم  در  امن،  از  مژگانِ  خونخواری  کسی

#ادیب

رباعی

ساقی دمی باری غم بران از دوشم

با بادهء  نابِ خود  نما  مد هوشم

 

با خنده  لبت  زلطف  بگشا سویم

وز شوقی لبی نهایتا” در جوشم

ادیب

….

رباعی

ازهجری تو ای نورِ نظر زار بگیریم

از صبح صفا تا به شب تار بگیریم

تا سیل به گرداب وصال تو رسانم

هر لحظه و هر ثانیه تکراربگیریم

..ادیب..

 

ساقی دمی باری غم بران از دوشم

با بادهء  نابِ خود  نما  مد هوشم

 

با خنده  لبت  زلطف  بگشا سویم

وز شوقی لبی نهایتا” در جوشم

 

…. ادیب ….

 

مخمس بر غزلی از کتاب دریای جان !

 

من ندانم فرقی صبح و شام را

بسکه دیدم جوری شیرین کام را

تا برد از سر هوای دام را

ساقیا بر خیز و در ده جام را

خاک بر سر کن غمی ایام را

 

تا غمی دوران دمی افتد ز سر

تا نبیند سوی ما اهل نظر

تا زما صوفی کند باری حذر

ساغری می بر کفم نه تا زبر

بر کشم این دلقی ارزق فام را

 

در هوای آن بتی شیرین زبان

درسی من جز ناله و آه و فغان

نیستم پروایی از نام و نشان

گرچه بدنامیست نزدی عاقلان

ما نمیخواهیم ننگ و نام را

 

زاهدان را هیبت از ایمان من

شیخ را دل خون کند پیمان من

محتسب یکسو بلای جان من

دودی آهی سینه ی سوزان من

سوخت این افسردگان خام را

 

تا برم نزدش دلی رسوای خود

شکوه دارم از بتی رعنای خود

یا به او گویم غمی دنیای خود

محرمی رازی دلی رسوای خود

کس  نمیبینم ز خاص و عام را

 

در بهاران نغمه ی طاهر خوش است

لاله را داغی دلی ظاهر خوش است

دلبری غمازه ی قاهر خوش است

با دل آرامی مرا خاطر خوش است

که از  دلم   یکباره  برد  آرام  را

Comments are closed.