وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

بینش جهانی اقبال و جهان نو/ محمد عارف “اکبری”

141

بینش جهانی اقبال و جهان نو

مرا بنگر که در هندوستان دیگر نمی بینی برهمن زاده ای رمز آشنای روم و تبریز است
بدون شک در فضای حاکم و پیمودن مسیر جهانی شدن که قیمومیت غرب خیلی محسوس است. مفاهیم همچون دموکراسی، حقوق بشر، جامعه مدنی، جنبش فیمنستی و یاحقوق زن، اقتصاد بازار آزاد، عضویت سازمان های بین المللی و کنوانسیون های آن سازمانها، تاثیر بسزای در زندگی بومی و دگرگونی در همه ابعاد جامعه ( فرهنگی ، اقتصادی و سیاسی ) ایجاد میکند. اقبال یکی از غرب شناسان بزرگ است و از آنجاییکه شرق و فرهنگ آن را نیز خوب می شناسد و خود یکی از مصلحین و انقلابیون بزرگ هند محسوب می شود بهتر از هر کسی دیگر فرهنگ، تمدن و استعمار غرب را به درستی می شناسد و چون خود در سرزمینی زندگی می کرده است که بطور مستقیم با حیله گری ها و سلطه ی ظالمانه آنان روبرو بوده است. در این زمینه در اکثر مواقع از غرب به زشتی یاد می کند و مردم را از آلوده شدن به ترفند های آن برحذر می دارد.
باید بدانیم که این نقادی اقبال نه از روی کینه و تعصب و خامی است بلکه در سال های حضور در غرب، تصاویری از زندگی و مقاصد آنها را دیده است و در دانشگاه های معتبر آنان درس خوانده است و اکثر دانشمندان و متفکرین غربی را می شناسد و ملاقات کرده است و در جاوید نامه از آنان یاد نموده و یا افکار و اندیشه های آنان را مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار دارده است.

بی شک اگر مسایلی که در روزگار ما از جانب سیاستمداران اروپا و امریکا می گذرد نگاهی بیندازیم نظرات و پیشبنی های اقبال را تحقق یاقته می بینیم.
بعداز سفر اروپا اقبال بزرگترین دشمن مسلمانان را جذبه ملی گرایی دانست و فرمود حقیقت اینست که فضای اروپا مرا مسلمان کرد.
وقتی مادیگرایی و دهریت جامعه، مذهب را درید، شیطان یکی از فرستادگان خود را بسوی مردم فرستاد. آن فرستاده شیطان نیکولو ماکیاولی ایتالیایی بود که در سالهای بین ( 1469-1527م) می زیست. روح ماکیاولی باطل پرستی را در مردم دمید و سرمه های او مانع دیدن و فهمیدن درست مردم گردید. تز حکومتی او جوامع بشری را به طرف استقرار پادشاهی پیش برد و در زندگی ما تفرقه و پیکار بوجود آورد. مملکت را از دین باوری خالی نمود و آن را معبود مردم قرار داد و راه حل های او افکار درست را مذموم و ناپسند جلوه داد. چون مردم به پای این بت جدید افتادند حق را کنار زدند و همه اهداف خود را سود و سرمایه قرار دادند. دراین صورت باطل رشد کرد و حیله گری و سیاست بازی جهان را فرا گرفت. این طرح، زبونی انسان را بدنبال داشت و خس و خاشاک این فکر غلط در جاده ی ایام ریخته شد. و در چشمان مردمان روزگار فرو ریخت تا اینکه تزویر و ریکار مصلحت و حقیقت تلقی گردید.
تاسیاست مسند مذهــــــب گرفت این شجر در گلــــــشن مغرب گرفت
قوم عیسی بر کلــــــــیسا پازده نقد آیین چلیــــــــــــــــــپا وازده
آن فلارنساوی باطــــــــل پرست سرمدی او یده ی مردم شکـــــــست
مملکت را دین او معبود ساخت فکر او مذموم را محـــــمود ساخت
بوســــــه تا بر پای این معبود زد نقد حــــق را بر عیـــــــار سود زد

به قول اقبال وطن پرستی یک طرح آزری است که پروردگار جدیدی را ساخته است. این طرح روزانه خون انسان های بیگناه را بعنوان داشتن رنگ، نسب و کشور به زمین می ریزد و به این بهانه آدمیت کشته شد و آدم مثل گوسفند در پای این خلافکاری ها و بت نا ظالم قربانی شد.
آدمیت کشته شد چون گوسفند پیش پای این بت نا ارجمند
حقیقت کلام اقبال در طول تاریخ پس از او معلوم شد که مسلمانان از این ملی گرای که گاهی به شرق کمونیست وابسته بودند گاهی به سیاست های غربی تمایل داشتند چقدر متضرر شدند و جوامع خود را از رشد و آزادی و پیشرفت در تکنولوژی و تولید کشاورزی و عدالت اجتماعی و امنیت و سلامت باز داشتند و متأسفانه تا کنون هم این روند ادامه دارد!!
مسلم استی دل به اقلیـــــــــــمی مبند گم مشو اندر جهان چون و چند
می نگنجد مسلم اندر مرز و بــــــــوم در دل او یاوخ گردد شام و روم
دل بدست آور که در پـــــــــــهنای دل می شود گم این سرای آب و گل

لرد (رئیس پر نفوذ در سیاست انگلیس) در مغرب زمین که سراپا مکر و حیله گری بود به اهل دین و دیانت تعلیم وطن پرستی داد. آن لرد به فکر حفظ و نگهداری حکومت خود است و تو در نفاق و تفرقه روزگار می گذرانی. سرزمین شام و فلسطین و عراق مطلوب نیست. اگر تو شناخت و تمیز حق از باطل و خوب از زشت را می دانستی دل به خاک و سنگ و خشت بعنوان وطن پرستی نمی بستی.
لرد مغرب آن سراپا مکر و فن اهل دین را داد تعلیم وطن
او بفکر مرکز و تو در نفاق بگذر از شام و فلسطین و عراق
تو اگر داری تمیز خوب و زشت دل نبندی با کلوخ و سنگ و خشت
چیست دین برخاستن از روی خاک تا ز خود آگاه گردد جان پاک
می نگنجد آنکه گفت الله هو در حدود این نظام چار سو
پر که از خاک و برخیزد ز خاک حیف اگر در خاک میرد جان پاک
گرچه آدم بردمید از آب و گل رنگ و نم چون گل کشید از آب و گل
حیف اگر در آب و گل غلطد مدام حیف اگر برتر نپرد زین مقام
گفت تن در شو بخاک رهگذر گفت جان پهنای عالم را نگر
جان نگنجد در جهات ای هوشمند مرد حر بیگانه از هر قید و بند
حر ز خاک تیره آید در خروش زانکه از بازان نیاید کار موش
آن کف خاکی که نامیدی وطن اینکه گوئی مصر و ایران و یمن
با وطن اهل وطن را نسبتی است زانکه از خاکش طلوع ملتی است
اندرین نسبت اگر داری نظر نکته ئی بینی ز مو باریک تر
گرچه از مشرق برآید آفتاب با تجلی های شوخ و بی حجاب
در تب و تاب است از سوز درون تا ز قید شرق و غرب آید برون
بر دمد از مشرق خود جلوه مست تا همه آفاق را آرد بدست
فطرتش از مشرق و مغرب بری است گرچه او از روی نسبت خاوری است

اقبال خود را خورشیدی میداند که در افق بلند خاور طلوع نموده و شیشه کدر شب و ظلمت آن را شکسته است و مانند قطره شبنمی می داند که تمام لطافت و زیبایی، برگل عالم نشسته است و هنر وجودی خود را به همه می نمایاند. او معنی عشق را خوب فهمیده است و خود را عاشق صمیمی می داند که گفتن و فریاد زدن را ایمان باور و درونی خود می داند و احساس او چنین است که در میان رستاخیز بزرگی بسر می برد و مردم را به بر انگیختن ترغیب می نماید. گر چه خود را ذره ی بیش نمی داند ولی خورشید معنویت را از آن خود می داند و آشکار می سازد که صد صبح صادق علم و آگاهی در سینه خود بودیعه دارد. و خاک وجودی خود را از این خود آگاهی روشن تر از جام جم و محرم رازهای می داند که هنوز به صحنه ی زندگی نیامده اند. و کار خود را کاملا نو و ابتکاری می داند که توانسته است رسم و آیین جدیدی را برای بشر به ارمغان آورد.
ذره ام مهــــر منیــــر آن مــــن اســت صد سحر اندر گریبان من است
در جهان خورشیـــــــد نو زاییـــده ام رسم و آیین فلک نادیده ام
خاک من روشن تر از جام و جم است محرم از نازادهای عالم است

آدمیت از دست ستم های استعمار اروپا زار و گیریان است. و زندگی بساط خود را از دست فرنگیان جمع کرد و آسایشی بخود نمی بیند. پس ای کشور های شرقی ، چه باید کرد؟ چون امید است که دوباره روز شرق روشن شود و آزادی بسراغ مردم آن بیاید. در ضمیر و سرنوشت او انقلاب و تحولات اجتماعی رقم خورده است و باید که شب بگذرد و بجای آن آفتاب روشنایی و درخشنده بتابد. اروپاییان با شمشیری که در دست دارند خودشان را به مسلخ نابودی برده اند. و در زیر این آسمان رسم بی دینی را بنا نهاده اند. آنان گرگانی هستند تا آن را بدرند. مشکلاتی که انسانها در این عصر دارند همه از اوست و اگر آدمیت غم پنهانی دارد باز هم از اوست.

در نظر و نگاه اروپاییان انسان فقط در بعد مادی در آب و گل خلاصه میشود و کاروان زندگی بدون اینکه هدف و مقصودی داشته باشد در ناکجا آباد درحرکت است.
آدمیت زار نالـــــید از فرنـــگ زندگی هنگامه برچید از فرنگ
پس چه باید کرد ای اقوام شرق باز روشن می شود ایام شـــــرق
در ضمیرش انقلاب آمد پدیـــد شب گذشت و آفــــتاب آمد پدید
یورپ از شمشیر خود بســـمل فتاد شب گذشت و آفتـــــاب آمد پدید
گرگی اندر پوستــــــــــین بره ای هر زمـــــــــــان اندر کمین بره ای
مشکلات حضرت انسان از اوست آدمیت را غم پنهان از اوســــــت
در نگاهش آدمی آب و گل است کاروان زندگـــــی بی منــــزل است

ولی یک نکته اقبال را رنج می دهد و آن اینکه مردم روزگار او که شاید آگاهی و دور اندیشی انان نسبت به سرنوشت خود و جامعه ای که در آن زندگی می کنند حکم قطره ای را دارد از این سیلاب اندیشه و ابتکاراتی که اقبال ایجاد کرده است بیگانه هستند و این شور و غوغا را درک نمی کنند.
آنگاه اقبال در برابر این سؤال ، جوابی دارد که میگوید: من دریای بزرگی هستم که در مسیر رود باریک آنان قرار نمی گیرم چون بحر های زیادی را می توانم ایجاد نمایم وطوفان های فراوان و سهمگینی را خلق نمایم که آن انسان ها گنجایش روانی آن تحولات را ندارند.

بهر حال اگر کسانی بخواهند که از این تحولات روحی و عاطفی من بهره برگیرند بایستی زمینه ی جذب و آمادگی را در خود فراهم سازند، مانند غنچه ی گلی که اگر رشد نکند از نسیم بهاری و شکوهمندی آن نصیبی نخواهد داشت و شایسته ی ابر بهاری نخواهد بود.
قدر از سیلاب من بیگانه به قلزم از آشوب او دیوانه به
در نمی گنجد به جو عمان من بحر ها باید پی طوفان من

در بیست مارچ 1933 در جلسه ای در دانشگاه ملی دهلی گفت: فقط می خواهم به سخنان رؤف بی یکی از سخنرانان جلسه این لطیفه را بیفزایم. که زمانی در اروپا بسیار بر سرزبان ها بود.
روزی شخصی شیطان را دید که با اعتقاد کامل روی چوکی نشسته و سیگار میکشد. وی با دیدن شیطان در این وضع بسیار متعجب شد و گفت: حضرت چه شده، شما با این اطمنان نشسته اید و سیگار برگ می کشید؟ حالا چه کسی در دنیا فتنه و فساد خواهد کرد؟ جواب شنید: فکر آن را نکن من این وظیفه را به کابینه انگلستان واگزار کرده ام!!
ملکم دارلینگ اسپانوی قصه ی آذان اقبال در مسجد قرطبه پس از هفتصد سال و ادای دو رکعت نماز را چنین بیان میکند.
ملکم دارلینگ می گوید:
اقبال این داستان شیرین از دوران اقامتش در اسپانیا (جون 1933) را برایم اینگونه گفت: به دیدار مسجد قرطبه رفتم که اینک به کلیسا تبدیل شده است و از راهنمای خود اجازه خواستم در آن محل نماز بخوانم . راهنما نیز گفته ، راهب کلیسا از مسأله راضی نخواهد بود. ولی اقبال اهمیت به حرف راهنما نداد و سجاده اش را پهن کرد. در این میان یک پدر روحانی برای اعتراض به نزد وی آمد. اقبال به راهنمایش گفت: به پدر روحانی بگو یک بار هیأتی از مسیحیان خواسته های خود را نزد رسول خدا(ص) در مدینه مطرح کردند، پیامبر(ص) آن ها را در مسجد نبوی نگهداشت تا عبادت کنند. وقتی که پیامبر ما به مسیحیان اجازه می دهند که در مسجد عبادت کنند. آیا من اجازه ندارم در این مکان که روزی مسجد بوده نماز بخوانم. پدر روحانی جوابی برای او نداشت. ولذا اقبال شروع به نماز خواندن کرد. هنگامی که نمازش تمام شد. دید همه پدر های روحانی کلیسا برای دیدن وی در آن حال جمع شده اند. حتی یکی از آن ها عکسی نیز از آن منظره گرفت. سپس اقبال گفت: تقریبأ من اولین مسلمانی هستم که پس از گذشت هفتصد سال در این مکان نماز خواندم.
غرب در برخورد با مسلمانان کسب سوداگری و بدست آوردن سود و سرمایه بیشتر، منظور و مقصد آنان که برجهان مسلط می شوند این که تولیدات خود را به تو بفروشند ولی به این شکل که بزبان خیلی خوب و توجیه اینکه این عمل باعث ترقی و پیشرفت شما میگردد و خیر است ولی در دل و مقاصد خود شر و پلیدی را پنهان نموده اند. اقبال این سوداگری را سحر و جادوگری می داند و مردم مسلمان را از خرید متاع آنان برحذر می دارد و اصرار دارد که بگوید: خودتان تولید کنید و وابسته به غیر نباشید.
رازدان جز و کل از خویش نامحرم شده آدم از سرمایه داری قاتل ادم شده
آیا شما از فرنگ وکاری که فرنگ در انجام آن است اطلاع دقیقی دارید؟ تا کجا شما در قید اطاعت از فرنگ هستید؟

زخم های که شما دارید از اوست. نیشتر و سوزن هم او میزند. در حالیکه ما جوی خون را در میان خود می بینیم و در فکر اصلاح امور به انتظار نشسته ایم!! تو خودت می دانی که معنی پادشاهی یعنی سیطره و تسلط یافتن است در حالیکه قاهری و اقتدار در این عصر سوداگری گری است اقبال خیلی خوب معاملات را متوجه شده است که غرب اگر امروز سلطه دارد اکثر بعد اقتصادی دارد که بانکها و کمپنی تولیدات بزرگ در راس آنها قرار دارد وازین طریق وابستگی ایجاد میگردد و آنرا سحر تلقی کرده.

دانی از افرنــــــــگ و از کار فرنگ تا کجا در قید زنار فرنـــــــــــــگ
زخم ازو نشتر ازو ســــــــــوزن ازو ما وجوی خـــــــــــــون و امید رفو
خود بدانی پادشـــــــاهی قاهری است قاهری در عصر ما سوداگری است
تخته ی دکان شریک تخت و تاج از تجارت نفع و از شاهی خراج
آن جهانبانی که هم سوداگـــر است برزبانش خیر و اندر دل شر است
گر تو می دانی حسابش را درست از حریرش نرم تر کرباس توست
بی نیاز از کارگاه تو گــــــــــــــذر در زمستــــــان پوستیـــــن او مخر
کشتن بی حرب و ضرب آیین اوست مرگ ها درگردش ماشین اوســـت
بوریایی خود به قالینـــــــــــش مده بیــــدق خود را به فرزنینش مده
گوهرش تف دارو در لعلش رگ است مشک این سودا گر از ناف سگ است
رهزن چشم تو خواب مخــــــــــملش رهزن تو رنگ و آب مخملــــــــش
صد گره افکنده ای در کار خویش از قماش او مکن دستا خــــــــویش
هوشمندی! از خم او می نــــــخور هر که خورد اند همین میخانه مرد

وقت سودا خند خند و کم خروش ما چو طفـــــــــــلانیم و او شکر فروش
محرم از قلب و نگاه مشـــــتری است یارب این سحرست یا سوداگـــریست
تاجران رنــــــــــــــگ و بو برند سود ما خـــــــــریداران همه کــــــور و کبود
آنچه از خاک تو رست ای مرد حـــــر آن فروش و آن بپوش و آن بــــــــخور
آن نکو بینان که خود را دیـــــــــــده اند خود گلیـــــــــــــــــم خویش را بافیده اند
ای ز کار عصر حاضــــــــــــر بی خبر چرب دستی های یورپ را نگـــــــــــــر
قالی از ابریشم تو ساخــــــــــــــــــــــتند باز او را پیش تـــــــــــــــو انداختند
چشم تو از ظاهــــــــــــــرش افسون خورد رنگ و آب او ترا از جـــــــــــــــان برد
وای آن دریا که موجش کـــــــــــــــم تپید گوهر خود را ز غواصــــــــــــــــــان خرید.

آیا میدانید که زرق و برق و جاذبه های ظاهری کشورهای فرنگ ناشی از چه چیزی است؟ تهذیب و ظاهر غرب جزجهانی که رنگ ها و شکل های گوناگون مانند باغ های پررنگ آن را تشکیل داده اند چیز دیگری نیست؟ همین جلوه های ظاهری او، آن خانه و کاشانه خیلی ها را ویران کرده است. شاخ و برگ و اساس آن زندگی ها را سوزانده است. ظاهرآ این تمدن پرنور و روشن است و انسان را گرفتار و جذب می نماید. انسانی که دارای دل و درون ساخته شده ای ندارد با اولین نگاه بنده و تسلیم آن می شود. و زمانی که چشم آن دنیایی پر رنگ و لعاب ظاهری را ببیند دل و تمایل انسان هم به همان طرف می لغزد و گرایش می یابد. و مانند یک بت پرست خود را در جلوی این بتخانه غرب سرنگون می یابد.
می شناسی چیست تهذیب فرنگ؟ در جهان او دوصـــــــــد فردوس رنگ
جلوه هایش خانمان ها سوخته شاخ و برگ و آشیــــــــــــــان ها سوخته
ظاهرش تابنده و گیرنده ای است دل ضعیف است و نگه را بنده است
چشم بینــــــــــــــــد دل بلغزد اندرون پیش این بتخــــــــــــــــانه افـــــتد سرنگون
اقبال میگوید وای بر آن قوانین جمهوری و دموکراسی که در غرب متداول شده است! از این غوغاها و صداهای که بنام دموکراسی در غرب به راه افتاده است مرده، مرده تر می شود! بازان و فریبکاران که بر سیاست های غرب تکیه زده اند سرزمین وسیع انسان را در زیر این گنبد نیلگون آسمان مانند تخته نرد به آن شکلی که خواسته اند مهره هایش را چیده اند و براساس این تقسیم بندی های جدید بر آنان حکومت می کنند و بازی های سیاسی خود را اعمال می نمایند. نتیجه و حاصل این بلوک بندی ها این شده که صاحبان اصلی آن کشور ها در رنج و عذاب باشند و خود این تقسیم کنند گان به سود و گنج فراوانی برسند! و درزمان منازعات و در گیریها برای تصاحب یکدیگر در کشمکش و چالش باشند. این حکایت پیش آمده را باید مانند عشق و عاشقی راست گفت که ما متاعی و یا اجناس شدیم که غرب با هجوم خود رای داد و ستد آن در تلاش است! همچنان داکتر اورول نویسنده انگلیسی لیبرال دموکراسی غربی را در کتاب ( قلعه حیوانات) این چنین تعریف میکند. در دموکراسی غربی انسان به مثابه حیوان سیاسی که آنقدر باید بداند که به پای صندوق رای رفته رای بدهد و مالیه بپردازد.
گریز از طرز جمهوری غلام پخته کاری شو که از مغز دوصد خر فکر انسانی نمی آید
یکی از نتایج حاصل از آن این شد که عاطفه از وجود همه رفته و حب و دوستی پول و طلا بجای آن در دل مردم نشسته است. و مادران فرزندان خود را به دوش ( پشت) حمل می کنند! وای به حال آن قوم و کشوری که برای آنکه درخت باغشان میوه ندهد آب را بسوی آن درخت جاری نمی سازند. (کشوری که از تولید و خلاقیت دور شده اند و به نتیجه ای نرسیده اند!!) چنین ملتی مانند آن است که بر تار وجود خود زخمه ای نمی زند و صدایی تولید نمی کند و آن استعداد های خدا دادی را مانند یک فرزندی که هنوز متولد نشده است در درون خود نگهداشته است و به فعالیت نیاورده است!! گرچه غرب شیوه ها و روش های نو و جدیدی که بسیار متنوع و رنگارنگ است در خود دارد ولی من در برخورد با غرب به این دستاورد رسیده ام که باید از تجربیات آنان عبرت گرفت و آنها را برای کشور خود تکرار ننمود. ای کسی که از راه تقلید جذب و اسیر آن شده ای از چنگال آن آزاد شو و برای رسیدن به آزادی واقعی دامن قرآن را محکم بگیر.
وای بر دستور جمهور فرنگ مرده تر شد مرده از صور فرنگ
حقه بازان چون سپهر گرد گرد از امم بر تخته ی خود چیده نرد
شاطران این گنج ور آن رنج بر هر زمان اندر کمین یک دگر
فاش باید گفت سر دلبران ما متاع و این همه سوداگران
دیده ها بی نم ز حب سیم و زر مادران را بار دوش آمد پسر
وای بر قومی که از بیم ثمر می برد نم را ز اندام شجر
تا نیارد زخمه از تارش سرود می کشد نازاده را اندر وجود
گر چه دارد شیوه های رنگ رنگ من بجز عبرت نگیرم از فرنگ
ای به تقلیدش اسیر آزاد شو دامن قرآن بگیر آزاد شو
ظن شدید جوامع شرقی به مقوله های همانند حقوق بشر و نقش جامعه ملل و سازمان ملل متحد در پیشبرد آن حتا در میان نخبگان و روشن فکران آن زمان نیز دیده میشود علامه اقبال در زمان تاسیس جامعه ملل چنین سروده
برفتد تا روش رزم درین بزم کهن دردمندان جهان طرح نو انداخته اند
من ازین بیش ندانم که کفن دزدی چند بهر قبور انجمنی ســــــــــــاخته اند

بعد از جنگ جهانی دوم تقسیمات جدیدی در صحنه جهانی توسط قدرت های پیروز جنگ بوجود آمد که بلاد اسلامی در رهگذر این سیاست های یکجانبه و سلطه گرایانه دستخوش تغیر و تحول اساسی شدند. کشورهای مسلمانان جدیدی به نام های گوناگون در آسیا و افریقا ایجاد شد که همه در راستای سیاست و خواست قدرتهای اروپایی و امریکا بود که مردم در انتخاب مسؤل حکومت و نظام اداری و پارلمانی و سایر بخش های فرهنگی و اقتصادی آن مشارکت و دخالتی نداشتند. بتدریج تمام رفتارها و خط مشی ها بر اساس سیاست های قدرت های فایق جنگ که انگلیس، فرانسه و امریکا در رأس آن بودند شکل می گرفت. و آنچه را که به نام کشور و حاکمیت و نظام بوده و دیده می شد به انتخاب و خواست مردم و اراده انسان ها بر اساس دموکراسی غرب اداره نمی شد. اگر نظام پادشاهی یا ریس جمهوری یا امیری و یاشکل های دیگری بود مردم در آن هیچگونه دخالتی نداشتند و تعیین کننده نبودند. این وضع تا این لحظه ادامه دارد.

در چنین فضای که جهان رنگ بوی استعماری دارد و انسان آزاد نیست تا بتواند به آن شکلی که می خواهد کشورش را اداره نماید وسرنوشت خود را بدست بگیرد. اقبال با برداشت از آیین وحیانی از حکومت امت محور به مدیران آن زمان ارایه می دهد و این در نوع خود بی نظیر است.

چون سرزمین اعتقادی و واقعی اقبال نمی توانست آن مقدار خاکی باشد که به نام وطن شکل می گرفت و انسان ها بدون اینکه باهم از نظر فکری و ایمانی ارتباطی داشته باشند در چنین جامعه ای زندگی کنند. بلکه او از یک سرزمین آرمانی و مترقی صحبت میکرد که توسط یک ملت نمونه واسوه به جهان شناسانده می شود و از عهده یک فرد و یا یک گروه کوچک بر نخواهد آمد. اهدافی را که اقبال برای جامعه بیضأ بیان می کند به مسؤلیت آن می افزاید و چون این ملت پیرو آخرین پیامبر و کامل ترین شرایع است نقش جهانی و مؤثری را برای او تعریف می نماید واز این ملت می خواهد که خود را به تحولات دنیا برساند و بر اساس نقشی که به عهده ی آن گذاشته شده است بر خیزد و تار و پود آن را به لرزش در آورد. چون هدف اصلی بودن ملت بیضا حفظ و نشر توحید و نفی شرک است. او می خواهد تا زمانی که بانگ حق سراسر عالم را فرا نگرفته است از رسالت و مسؤلیت مسلمانی یک لحظه نیاساید. برای اینکه امت عادل که عدالت اجتماعی را در جهان بگستراند خطاب به تو آمده است و تو شاهد ونمونه کاملی از اقوام و ملل جهان هستی. بزرگ ترین رسالت تو اینست که افراد نکته سنج که تشنه ی حقایق می باشند را به پیغام و علومی که پیامبر امی (ص) آورده است آگاه سازی. این ملت که اقبال او را معرفی میکند و جامعه ایده آل خود را براساس آن نظم میبخشد ازغیر خدا بیگانه است. و فقط دور چراغ درخشان پیامبر (ص) مثل پروانه در حال حرکت است. همه مومنین با هم برادرند و حریت و آزادگی سرمایه آب و گل محسوب میشود. در بین افراد هیچ امتیاز خاصی برای کسی قایل نشده است و در نهاد این ملت مساوات و یکی بودن در برابر قانون و نظم اجتماعی رعایت می گردد. فرزندان چنین ملتی مانند درختان سرو آزاد می باشند و آن عهدی که با خدا در جهان بسته اند در توحید پخته و با تجربه نموده اند چنین ملت و جامعه ای مورد سجده عالمیانند و ماه و ستارگان بر قدم مبارکشان بوسه می زنند.
اقبال باور دارد که یک ملت برای ادامه حیات خود نیاز به آیینی نو و متعالی دارد. که تار و پود ارتباطات آن را محکم گرداند و شبکه ی هستی و وجودی او را تکمیل و اداره کند. در نظر اقبال هر ملتی به قوانین خود زنده است و آیین درستی که یک مردمی را در مسیر بهروزی و کمال به حرکت در آورد روح آن ملت را تشکیل میدهد. اگراین روح و حیات معنوی که عامل وحدت و پیوند آن مردم نباشد اجزای مادی و معنوی و خاکی آن بزودی فرو خواهد ریخت.
ملتی را رفت چون آیین زدست مثل خاک اجزای او از هم شکست
هستی مسلم ز آیین است و بس باطن دین نبی این است و بس
در گلوی ما نفس موج هواست چون هوا پابند نی گردد نواست

اقبال از بررسی های تاریخی خود مدعی است که تحولات بوجود آمده در عرصه های هنر و صنعت و تمدن مغرب زمین عالم جدید از فرهنگ و تلاش مردم آسیا بویژه جهان اسلام رونق گرفته است حاصل فعالیت های است که پدران ما در گذشته داشته اند
سوز و ساز و درد و داغ از آسیاست هم شراب و هم ایاغ از آسیــــــــاست
هم هنر ، هم دین زخاک خاور است رشک گردون خاک پاک خاور است
وا نمودیم آنچه بود اندر حجـــــــــــــاب آفتاب از ما و ما از آفتــــــــــــــــــاب
هر صدف را گوهر از نیسان ماست شوکــــــــــت هر بحر از طوفان ماست..

اقبال به این باور است که کشور های شرقی تحت تاثیر غرب قرار دارند وجذب آن شده اند. باید که این کشورهای شرقی خود را از قید و بند غرب جدا سازند. قوت و توامندی غرب در عرصه های گوناگون هیچگاه از چنگ و رباب و یا از رقص دختران بی حجاب آنان نیست!! و نه هرگز از پاهای عریان و موهای کوتاه شده سرشان است!!آن استحکام و استواری که آنان رسیده اند از بی دینی نیست و آن فروغ و درخشندگی های که هم دارند از خط لاتینی آنان نیست!!باید بدانید قدرت مغرب از علم و هنر است و از همین علم و هنر دنیایش روشن است. بدست آوردن حکمت و دانش های محکم و اساسی نمیتواند ناشی از بریدن و کوتاه نمودن جامه و دامن باشد و همچنین خواه آن لباس مثل عمامه که بر سر میگذارند مانع اصلی پیشرفت نیست!! ای جوانان شوخ و شنگ و عزیز بدست آوردن علم و هنر با مغز متفکر و سالم خواهد بود نه اینکه لباس غربی را به تن کنیم و خود را دانا و فهمیده قلمداد کنیم!!
شرق را از خود برد تقلید غرب باید این اقوام را تنقید غرب
قوت مغرب نه از چنگ و رباب نی ز رقص دختران بی حجاب
نی ز سحر ساحران لاله روست نی ز عریان ساق و نی از قطع موست
محکمی او را نه از لادینی است نی فروغش از خط لاتینی است
قوت افرنگ از علم و فن است از همین آتش چراغش روشن است
حکمت از قطع و برید جامه نیست مانع علـــــــــم و هنر عمامه است
علم و فن را ای جوان شوخ و شنگ مغز میباید نه ملبوس فرنگ
اندرین ره جز نگه مطلوب نیست این کله یا آن کله مطلوب نیست
فکر چالاکی اگر داری بس است طبع دراکی اگر داری بس است
اقبال چند راه حل که خلاصه آن چنین است به ملل آسیا نشان می دهد:
1. از غرب که گرگی در پوستین بره است دوری کنید و بر حذر باشید.
2. به حکمت واقعی که در آن حق باشد روی آورید و از نگاه مادی غرب و دانش های مادیگرایی آن که تیغی کشنده است و فاقد یقین است نزدیک نشوید.
3. در سازمان ملل در ژنو( آن زمان مقر ملل متحد در ژنو بود) که غیر از مکر و حقه نیست در دام نیفتید.
4. به خود تان ایمان بیاورید و جمعیت خود را محکم کنید. اهل حق با استحکام زندگی می کنند. و اقتدار خود را در اتحاد افراد خود به نمایش بگذارید.
5. آسیا همه چیز دارد ، هنر و صنعت ریشه در آسیا دارد و نیازی به غرب نیست.
6. ترفندهای غرب را بشناسید و تولیدات خود را بر تولیدات او ترجیح دهید.
7. هنرهای خود را نشان دهید و بدانید که غرب در زبان خیر میگوید و در دل نقشه های شر و بدی برای شما دارد!!
8. باید روح شرق و شریعت اسلام را در تن غرب دمید تا نجات یابد. و کلیدی باشد بر قفل تمام مشکلاتی که در غرب پدید آمده است.
9. وقتی عقل با دل یکی شود راه یزدان را می رود و چون آزاد باشد شیطان او را به دام خود فرو می اندازد.
10. از طریق عشق می توان آدم نمونه ای ساخت که مایه رشک و حسادت عالم باشد.
به قول اقبال اسلام کشف حقیقی انسان است و بزرگ ترین اسرار دین در این است که حول یک آیین وحدت داشته باشیم و اگر چنین راهی را رفتیم نشانه ی فرزانگی و هوشمندی ماست. خلاف آن اگر اختلاف و تفرقه در بین صفوف و افکار ملت باشد و آنان را در مسیرهای گوناگون سرازیر نماید به قطع حیات سیاسی و اجتماعی می انجامد که بسیار درد ناک است. به باور اقبال این جهان مال توست از تمام ذراتش استفاده کن و مانند شاهین موجوداتش را شکارکن و باشیشه کوه های ان را بتراش و جهانی که موافق طبع تو باشد از عناصر آن بنا کن ولی توجه داشته باش که نباید در طلا و نقره ظواهر زندگی غرق شوی بلکه باید سعی تو بر این باشد تا جهان را در خود و در عظمت خود گم نمایی.
چشم و گوش و لب گشا، ای هوشمند گرنبینی راه حق، بر من بخند
منابع:
• نوروزی، محمد جواد، فلسفه سیاست
• جاوید اقبال، زندگی و افکار اقبال
• قریشی، محمد صدیق، اقبال یک سیاست دان
• مطهری، مرتضی، انسان و ایمان
• داکتر اورول، قلعه حیوانات

ترتیب دهنده 7ae73efe4c50580e061849ef2d5b5ea4_XL

Comments are closed.