وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

تحصیل کردگی، روشنفکری و فرهنگی بودن/ نوشتۀ: بولشاکوف/ ترجمۀ: جلال فرهیخته

45

Captureتحصیل کردگی، روشنفکری و فرهنگی بودن
نوشتۀ: بولشاکوف/ ترجمۀ: جلال فرهیخته
تذکر از روشنفکری به خاطری بود که اکثرا همانند متمدن بودن، آن را با فرهنگی بودن(تثقف) همسان می دانند. کسانی را روشنفکر به شمار می آورند که تحصیل کرده، دانشمند و دارای دانش های گوناگون باشند. قشر روشنفکر طبق تعریف، بخش خرد مند، تحصیل کرده و ذهنا متکامل جمعیت است(و. دال)، لایه اجتماعی مردم است که از منظر تخصص به کار ذهنی و ترجیحا به کا ر پیچیده آفرینشی اشتغال دارد[۱].
از آنجا یی که دانشمندان، معلمان، طبیبان، مهندسان و مردم مشتغل در حوزه هنر شامل طبقه روشنفکر می شوند، چینن می نماید که روشنفکران قشر معنا پیشتاز مردم اند که به توسعه و گسترش فرهنگ پرداخته و ارزش های آن را ایجاد و حفظ می کند. از همین جا هم، خود روشنفکری( و حاملان آن که روشنفکران اند) ارزش بی قید و شرط فرهنگی است.
ولی آنانی که روشنفکر نامیده می شوند می توانند در سطوح گوناگون فرهنگی قرار داشته با شند. به گونه مثال، هر گاه در فردی (یا گروهی) نیاز های آسایش مادی، بهبود شخصی، ترفه و منفعت وغیره رجحان داشته باشد، برای او سطح نازل فرهنگ امری طبیعی است. این بدین معنی است که منفعت و علاقه آزمندانه ء شخصی مهمتر از بهسازی هستی است. عقل، تحصیل و کار ذهنی قبل از همه در همین طرح یعنی طرح کاربرد و منفعت عملی اهمیت می یابند. هر چند تحصیل به گونه مثال امکانات غنامندی برای توسعه فرهنگ ایجاد می کند و لی بخودی خود نمی تواند تأمین کننده فرهنگ عالی برای انسان باشد.
نه تنها در میان مردم تحصیل کرده و فرهنگی(با فرهنگ) تفاوت وجود دارد، بلکه در میان به اصطلاح “تحصیل کرده ها” و روشنفکران نیز تفاوت هست. نه دیپلوم تحصیلات عالی، نه هم بلند ترین و پر طمطراق ترین رتبه اکادمیک و نه اشتغال در فعالیت ذهنی و عقلی، هیچ کدام دلیلی بر با فرهنگ بودن و روشنفکری بوده نمی تواند. هر چند، هر گاه تحصیلات عالی خوب واقعا کسب گردد می تواند گواهی بر مدرجه عالی متمدن بودن باشد. تحصیلی که رابطه مستقیمی با فرهنگ دارد(به مثابه یکی از ابزار های توسعه آن) در همه حال محصول تمدن بوده و می تواند در همان عرصه، عرصه سود مندی باقی بماند و “آله پیشرفت ذهنی “باشد ولی د راین میان حتمی نیست که ابزار پیشرفت معنوی باشد. روسو حق بجانب بود در این که می گفت، علم معارف و هنر بخودی خود تأمین کننده به گونه مثال تکامل اخلاق نیستند. یکی از بزرگان گفته است ک فرد تحصیل یافته خوب ملال آور ترین موجود در پهنای جهان است. کاش که تنها ملال آور بود! بنا بر اینکه تحصیلات و حتی تحصیلات در عرصه علوم انسانی مستلزم وجدان، ادب و رأفت در انسان نمی باشد. آیا تحصیلات، دانشی در این موارد و موارد مشابه، در باره روشنفکری حقیقی و فرهنگ واقعی بدست می دهد؟
آنچه بنام روشنفکری یاد می شود بر تحصیل کردگی اشتمال دارد ولی معدود است. روشنفکر همواره تحصیل کرده است ولی انسان تحصیل کرده همیشه روشنفکر نیست، و به هیچ وجه همواره با فرهنگ نیست. تحصیل، زمینه ساز امکان ورود انسان به سطح عالی فرهنگ، یعنی سطح “اختصاصی شده” می باشد، که رجحان علاقه مندی به این یا آن فعالیتی که به پیمانه معینی به خود-ارزش تبدیل می گردد از مواصفات آن است. افراد تحصیل کرده می توانند به شناخت، علم و آفرینش علمی-تخنیکی به قدری دل می بندند که آسایش، گوارایی زندگی و منفعت شخصی به درجه پسین عقب می رود. چنین می نماید که در حیات آنان روح بر منفعت خشن غلبه می یابد و این افراد واقعا در سطح عالی یی از روشنفکری و فرهنگ قرار دارند. این گونه سردرگمی مفهوم است. آخر، اینان مخترعان، معلمان، و طبیبان هستند. آنان ارزش های معنوی را ایجاد می و انتقال می دهند و در حد زیادی هم فرهنگ را غنامند می سازند و با جستجوی حقیقیت، حیات بسر می برند.
پس چرا من از سر درگمی حرف می زنم؟ زیرا نه آنانی که ایشان را روشنفکر می نامند و نه هم آنانی که در واقعیت امر چنین نیستند، ضرورتا افراد دارای فرهنگ عالی نیستند. حتی سطح “اختصاصی شده” فرهنگ، نخست به خود تمدن محدود و منحصر است. زنده یاد ک پروتکوف متذکر شده بود که کار شناس به کرم پیله همانند است :هم این و هم آن یک جانبه است.
چ. پ. سنو وجود گویا “دو فرهنگ”یعنی انقطاب دنیای روحی (آنجا که روشنفکران هنری و دانشمندان :فزیک دانان، ریاضی دانان، علمای زیست شناسی و همچنین مهندسان دو قطب را تجسیم بخشیدند) را که در سده بیستم صراحت دارد، در فرهنگ برای همگان کشف کرد. به گونه مثال، بسیاری از دانشمندان انگلستان با شرمندگی به او گفتند، خواندن آثار دیکنز را امتحان کردند( و در کلیت ادبیات هنری را به گونه جدی نخوانده بودند)، و دانشمندان علوم انسانی و نقاشان نه زبان علم را می فهمیدند و نه هم به اهمیت انقلاب علمی –تکنیکی پی برده بودند. این نمود های نارسایی تمدن و کمال نیافته گی از محدودیت حرفه یی حوزه فعالیت سر چشمه می گرفت و از همین جا هم محدودیت کلی روحی و عدم استعداد تلقی متناسب و ارزیابی پدیده های تمدن و فرهنگ که در قطب امیال حیاتی نمی گنجیدند، نتیجه می شد. تکامل یک جانبه انسان د رسده بیستم بنابر تقسیم کار و از جمله تقیسیم کار فکری (و آفرینشی) از منظر تمدنی محتوم بود.
دو دیگر، آنچه به مراتب مهمتر از چیزی است که پیرامون تمدن گفته شده و آنچه دموکریت از آن سخن گفته بود این که :علم وفضل تا کنون از کسی انسان خوب نساخته است. و نه تنها علم، که قریحه و مهارت در هر حوزه یی از فعالیت چنین است. این، پر اهمیت است، بنابر آنکه اشتیاق مرجح فرد دارای فرهنگ عالی، جامع و سطح اعلی، اشتیاق به زندگی فرد دیگر است و ارزش مهم او، فرد دیگر، اما نه فرد انتزاعی، بلکه فردی مشخص و معین می باشد. مسلما نباید گفت، هر انسان خوبی با فرهنگ است، اما فرهنگ جامع و همه جانبه مستلزم نمایش منظم انسانیت در انسان است. فرهنگ در این سطح، قبل از همه در ارزش های تحقق پذیری چون وجدان، درستکاری، رأفت، شکییایی، نزاکت(ادب)، ذوق، آرزو و مهارت درک و” پذیرش” فردی دیگر، قومی دیگر و فرهنگ دیگری عمل می کند. بلز پاسکال توشته بود:همه کاینات ارزش عقل متوسطی را ندارد”. . . زیرا آن [عقل] هم استعداد شناخت هر شهوانی و هم توانایی شناخت خویشتن خود را دارد” و بیهوده نیست که بعدا اعلام داشته است:” روی هم رفته هر جسمانی و هر عقلانی یی و همه آنچه که آنها پدید می آورند ارزش کوچکترین هیجان یک مهربانی و رأفت را ندارد”. فرهنگ جامع در همین متجلی شده و بوسیله همین هم به آزمون گرفته می شود. این امر نه تنها به وسیله یک هیجان، بلکه ذریعه تبارز رأفت ماهرانه یی که به گونه مثال به نحو انسانی انتظام یافته باشد نیز میسر نیست. به دلیل این که هم سطح تثقف درونی انسان و هم اینکه او فرهنگش را در رابطه با افراد و فرهنگ های دیگر تجسم می بخشد، اهمیت دارد.
علم، تحصیل و اشتغال های تخصصی که با کار ذهنی و آفرینشی به طور عموم و فعالیت ذهنی معنوی انجام می یابند، هیچ کدام به خودی خود فرهنگی از این سطح، یعنی فرهنگ واقعی را که فرهنگ به معنی کامل کلمه است، تأمین نمی کند. معنی اش این است که یا این لایه که معمولا آن را روشنفکر می نامند، حتمی نیست که در کل لایه معنا پیشتاز و قشری با فرهنگ متعالی در میان جمعیت باشد، یا این که در تلقی از “روشنفکر” باید مفاهیم تکمیلی یی به آن افزود و مخالطت “روشنفکری”، “تحصیل کرده گی” و ” فرهنگی” و “متمدن بودن” را ملحوظ داشت.
عدهء زیادی از روشنفکران روسیه مدعی اند که آنان آنقدر متمدن نیستند که تجسم بخشندهء سطح عالی فرهنگ هستند و مؤظف اند که ” چه گونه روسیه را مجددا بسازند، سطح معنویت دیگران را هم در روسیه و هم در بیرون از مرز های آن ارتقا دهند و بدین ترتیب د رخدمت نیازمندی های مردم بوده، به سعادتمندی مردم و بشریت کمک نمایند. به قول س. بولگاکوف، از ویژه گی های بخش بزرگی از این لایه”مردم دوستی افراطی و معنویت اشرافی” می باشد[۴].
از جانب دیگر، روشنفکران روسیه (و نه تنها آنان) دارای لحن سود جویانه هستند. . س. فرانک می پنداشت ” روشنفکران روسیه با مفهوم فرهنگ به معنی جدید آن بیگانه و بعضا متخاصم اند”[۵]. زیرا در گفتگوی از فرهنگ منظور ما همواره کار برد و استفاده عملی آن ضروری می باشد. فرهنگ آنگاه اهمیت دارد که در خدمت چیزی باشد، به گونه مثال وسیله تکامل میکانیزم سیاسی، تحصیلات ملی، پرورش و تنظیم حیات اجتماعی باشد.
فرانک در پاسخ به این، منصفانه نوشته بود که فرهنگ وسیله نیست، بلکه هدف فعالیت انسانی و به منزله تکامل طبیعت انسان نیست، بلکه خود( همین) تکامل است.
به نظر من، روشنفکری و تثقف(فرهنگی بودن) در مظاهر عالی خود، به مقدار زیادی از منظر درونمایه حقیقی این مفاهیم مطابقت دارند . به هر صورت، در پیوند با آن که روشنفکری نیز وسیله یی برای نیل به چیزی نیست: این وضعیت، که باید به آن دست یافت، تلاش و سعی برای روشنفکر بودن( و نه به نظر آمدن) است. و این خود، همانند فرهنگی بودن انسان، خود-ارزش(ارزش بنفسه) است.
و حالا هم شناخت، دانش، تحصیل و معارف می توانند وسایلی برای نیل، حفظ، گسترش و تکامل فرهنگ باشند و هستند. و حقیقتی که انطباق دانش واقعیت عینی- خود واقعیت عینی و حقیقت فاکت ها(هر گاه دقیقترگفته شود حقایق فاکت ها) است، به همان اندازه در پیوند با فرهنگ، فرعی است. ولی مفهوم “حقیقت” در معنی دیگری نیز به کار گرفته می شود که در آن، از آن به مثابه ارزش فرهنگی صحبت می شود

Comments are closed.