خبر های مهم
خانه / شاعران معاصر / شناسنامه شاعران معاصر/احمدضیاء حق شناس

شناسنامه شاعران معاصر/احمدضیاء حق شناس

1- نام و تخلص:
٢- نام پدر: حاجى غلام یحیى حق شناس
٣- سال تولد: ١٣۶٠ هرات، افغانستان
۴ تحصیلات: ماستر نقاشى از شهر آلماتاى کشور قزاقستان
۵ فعالیتهای فرهنگی و ادبی: اشتراک در پنجاه نمایشگاه خارجى و داخلى در رشته هاى مختلف هنرى ( خطاطى، نقاشى، مینیاتورى) و ایجاد نمایشگاه هاى انفرادى خوشنویسى و نقاشى در افغانستان و خارج از افغانستان و اشتراک در نمایشگاه هاى خوشنویسى مجازى رقص قلم و … سهم داشتن در کتاب گزیده غزلیات شاعران معاصر (٢)، داراى سرتفکیت از انستیتوت موسیقى آقاخان در رشته هارمونیه و آواز، اجراء و اشتراک چندین کنسرت هاى سالونی، خیابانى و اکادمی در شهر آلماتى قزاقستان، داشتن بیش از پنجاه کمپوز آهنگ از إشعار خودم و از شاعران بزرگ ( مولانا جلال الدین محمد بلخى، بیدل صاحب، مولانا عبدالرحمن جامى، استاد خلیل الله خلیلى و… چاپ کتاب آموزش خوشنویسى چهار جلدى تحت نام ( کلک زرین ) خلق بیش از چهار صد اثر خوشنویسى، نقاشى آبرنگ، رنگ روغن، پنسل رنگه، پنسل ساده، تذهیب و مینیاتورى…
۶-حالت مدنى ( متأهل)
نمونه های شعر:
در شهر شما نرخ اگر خیلی بلند است
تقصیر دو گیسو و دو ابروی کمند است

هرکس که نداند به جهان درد مرا هیچ
عطرِ تن تو بهتر از آن دودِ سپند است

خواهم که تو باشی به کنار منِ مسکین !!!
دعوٰى حریفانِ جهان جمله چرند است

ور شال سرت را بگذاری به سر خود
از هر نظرِ تیپ تو مورد پسند است

در طعم لبانت دیده ام عسل کوهى
ذایقهء که شیرینىِ هرگونه قند است

حق شناس
(غزل دوم)

به چه پیمانه نویسم که مثالش باشد؟
خط ابروى او ! در حد کمالش باشد

دیده ام عطر وجودش که چه ریحانى ست
نستعلیقِ تنش شور و جمالش باشد

مرحبا صورت و حسنى که به او میبینى
برکتِ حمد و ثنا و لایزالش باشد

گر چه با لبهاى خاموش سخن میگوید
کُشتنم با چنین احساس حلالش باشد

زلف شبرنگِ درازش به تعلیق ماند
عادتِ نسخ و رقاعش ، روالش باشد

بنگر قوس وجودش کوفىِ تزئینى ست
ز محقق تا شکسته ز جلالش باشد

من به ترکیبِ که در ثلثِ تنش میبینم
اشکم از شوق چکد، چون که زلالش باشد

(غزل سوم)
چشم براه او منم ، سری بدر نمیزند
درین قفس نماى دل ، پرنده پر نمیزند

بهار عمر من گذشت ، تنم نهال تشنه لب
به شاخه ى شکسته ام ، کلاغ سر نمیزند

قدم به کوی من نماند، من انتظار او بودم
به خانه ام چرا گذر، شب تا سحر نمی زند

فسرده گشتم از غمش ، رنگ رخم خزان ترین
به جز خودش به چهره ام رنگ دگر نمیزند

تمام هستی مرا، کشانده عشق او به خود
چرا او یک نگاهى هم ، به چشم تر نمیزند؟

درباره‌ی admin110

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*