خبر های مهم
خانه / سبزمنش / تحول گفتمانی مبارزه با تروریسم در افغانستان

تحول گفتمانی مبارزه با تروریسم در افغانستان

جنگ افغانستان به یکی از نامیمون‌ترین نبردهای تاریخ ایالات‌متحده تبدیل‌شده است که در بسیاری جهات می‌توان آن را با جنگ ویتنام مقایسه نمود. روز گذشته رئیس‌جمهوری ایالات‌متحده در دیدار با ینس استولنبرگ جنگ آمریکا در افغانستان را یک جنگ مضحک و مسخره خوانده است؛ اما هم‌زمان تأکید نمود که آمریکا در این اواخر پیشرفت‌های در راستای برقراری صلح در افغانستان داشته است. زمانی که در یازدهم سپتامبر تروریست‌های القاعده در همسوی با رژیم تروریستی طالبان در یازدهم سپتامبر 2001 برج‌های تجارت جهانی و پنتاگون را هدف قراردادند، این موضوع سرآغاز یک تحول مهم در حوزه امنیت بین‌الملل و سیاست خارجی بزرگ‌ترین قدرت جهانی محسوب می‌شد. در آن زمان بوش پسر در کنگره آمریکا خطاب به نمایندگان و ملت آمریکا بیان داشت: این حادثه (حمله القاعده) آغاز جنگ جدید صلیبی در جهان است، آن‌ها آمده‌اند تا مسیحیان اعم از زنان، کودکان، غیرنظامیان و درمجموع ارزش‌های جهان غربی- مسیحی را از بین ببرند. بوش و همکاران نزدیک او بر این باور بودند که حمله‌بر خاک آمریکا کار تروریست‌ها است و جهان یا با آمریکا است و یا با تروریست‌ها و در اینجا راه سوم معنا ندارد. نگاه وی به سیاست خارجی به‌شدت مذهبی و درعین‌حال مبتنی بر واقع‌گرایی (قدرت محوری) در محیط بین‌الملل بود. وقت که باراک اوباما با جهان‌بینی لیبرال و سیاست ورزی سکولار سکان رهبری سیاست خارجی آمریکا را به عهده گرفت، نبرد با تروریسم را در افغانستان مهم پنداشت نه از دریچه مذهبی بلکه برای تداوم قدرت جهانی آمریکا و در برخی موارد ترویج ارزش‌های لیبرال دموکراسی. سخنان تاریخی اوباما در ویست پوینت در سال 2009 به‌خوبی بیانگر اهمیت ژئوپلیتیکی افغانستان و جنوب آسیا در سیاست خارجی آمریکا است که این جغرافیا فی‌نفسه اهمیت آن‌چنانی ندارد؛ اما با توجه به همسایگی چین، ایران، روسیه و حتی هند این بخش از جهان برای واشنگتن حیاتی پنداشته می‌شود.
دونالد ترامپ از زمانی که هدایت سیاست خارجی آمریکا را به عهده گرفت به‌شدت تلاش نموده است که هزینه‌های نظامی آمریکا را در گوشه و کنار جهان کاهش دهد. مبارزه با تروریسم در افغانستان نیز مشمول نگاهی تجاری ترامپ بوده است و وی همیشه نگران از دست رفتن پول‌های ایالات‌متحده و مالیات شهروندان آمریکایی در افغانستان بوده است که به‌صورت واضح برای آمریکا بازدهی اقتصادی نداشته است. پرسش این است که چه عوامل باعث شده است سیاست خارجی آمریکا مخصوصاً در حوزه مبارزه با تروریسم در افغانستان دچار این‌گونه تحولات گفتمانی شود؟ پیامدهای این تحول گفتمانی در مبارزه با تروریسم چه خواهد بود؟ برای پاسخگویی به این پرسش نیاز است سیر تحول کلی سیاست خارجی آمریکا از اوایل هزاره سوم تا اکنون مورد بررسی قرار بگیرد. به قدرت رسیدن نومحافظه کاران در اوایل هزاره سوم نشان از یک تحول بنیادی در افکار عمومی آمریکا و نارضایتی از سیاست‌های لیبرالی کلینتون بود. آمریکا در دوران کلینتون موفقیت‌های چشمگیر اقتصادی داشت؛ اما این موضوع عطش سیری‌ناپذیری قدرت‌طلبی نو مسیحیان (یهودیان و مسیحیان انگلیکان) را ارضا نمی‌کرد و تنها این خواسته‌های عمومی با سیاست گذاری شبیه دوران ریگان تا حدودی فروکش می‌نمود. پروژه جنگ ستارگان برای بسیاری از آمریکایی‌ها یک موفقیت بزرگ پنداشته می‌شد که باید بارها در سیاست خارجی آن کشور تکرار می‌شد. بوش با توجه به حزبی که بدان تعلق داشت باید سیاست خارجیی را در پیش می‌گرفت که برای بسیاری از هم‌پیمانان قدرتمند یهودی-مسیحی وی قابل‌قبول می‌بود. فرستادن نیرو در افغانستان در ابتدا حالت انتقامی و ناسنجیدگی داشت. برای این مدعا می‌توان بیان نمود که آمریکا به‌اندازه کافی برای رهبران القاعده و طالبان فرصت داد تا آن‌ها از مهلکه فرار نمایند و به همین ترتیب برنامه دولت سازی آمریکا در اوایل از شفافیت کافی برخوردار نبود و این موضوع در آن زمان تا حدودی موجب تیرگی روابط واشنگتن با پاریس و برلین شد.
حمله آمریکا به عراق به تقویت افکار ضدآمریکایی در جهان اسلام مخصوصاً دنیای عرب دامن زد. سیاست‌گذاران آمریکایی از سال 2005 به بعد تلاش نمودند که چهره خود را در جهان عرب‌ترمیم نموده و جنگ با ترور را از حالت دینی آن خارج نماید. برای اجرایی کردن این موضوع، در سیاست خارجی آمریکا بعدازآن بارها تأکید شد که اسلام و تروریسم از هم فرق دارد و آمریکا با تروریسم در حال نبرد است درحالی‌که جهان عرب و اسلام دوستان ما هستند و با آن‌ها نه‌تنها مشکلی نداریم بلکه حمایت آن‌ها در مبارزه با تروریسم حیاتی پنداشته می‌شود. تحول گفتمانی مبارزه با تروریسم در عراق بین سال‌های 2007 و 2008 موجب کاهش خشونت‌ها در آنجا شد اما این تحول گفتمانی در افغانستان نتیجه معکوس برجا گذاشت که این امر ناشی از کم‌توجهی آمریکا به افغانستان بود نه صرفاً مسأله ایدئولوژیک. دوام‌دار شدن جنگ در افغانستان و عراق و بحران مالی 2008 به جریان نو ریگانیسم در آمریکا پایان بخشید و باراک اوباما از دل گفتمان لیبرال دموکراسی به قدرت رسید.
نگاه اوباما به تروریسم در چارچوب کلان لیبرالیسم قابل تبیین بود. تروریسم زاده چالش‌های موجود مخصوصاً در جهان اسلام پنداشته می‌شد که عوامل بیرونی نیز در آن دخیل بود. اوباما بارها تلاش نمود که میان اسلام میانه رو و تروریسم تفاوت قائل شود که مهم‌ترین آن سفر اوباما به الازهر بود. رویکرد اوباما در مسأله مبارزه با تروریسم در افغانستان این‌گونه تفسیر می‌شد که گویا تروریسم در جهان یکی از موانع تداوم قدرت جهانی ایالات‌متحده و ترویج ارزش‌های جهان لیبرال (دموکراسی-حقوق بشر) پنداشته می‌شود. در زمان ریاست جمهوری اوباما رابطه اسلام و آمریکا تا حدی زیادی بهبود یافت و این مسأله امیدهای زیادی را در راستای کاهش نفوذ اجتماعی-فرهنگی تروریسم در جهان اسلام خلق نمود؛ اما وقوع بهار عربی نه‌تنها رویکرد مبارزه با تروریسم را دچار دگرگونی نمود بلکه نوع جدید تروریسم در خاورمیانه و جهان اسلام سر برآورد که برای امنیت جهانی و دولت‌های شکننده یک معضل تمام‌عیار پنداشته می‌شود. ظهور تروریسم جدید، بحران جهانی مهاجرت و گسترش اسلام هراسی در غرب به قدرت گیری راست‌گرایان در بسیاری کشورها ازجمله آمریکا کمک نمود.
سیاست خارجی ترامپ در بعد دینی-ایدئولوژیک ادامه سیاست‌های نو ریگانیسم است؛ اما گذشته تجاری شخص ترامپ و اوضاع اقتصادی آمریکا در سیاست خارجی آن کشور مخصوصاً در حوزه مبارزه با تروریسم سایه افگنده است. از دید ترامپ هر اقدام که توسط ایالات‌متحده انجام می‌شود باید برای آن کشور بازدهی مشخص داشته باشد و آمریکا در هر جای جهان باید سود و زیان خود را بداند. وقتی ترامپ از متحدان درازمدت خود مانند کوریای جنوبی، جاپان، جهان عرب و حتی اروپا بابت حمایت امنیتی از آن‌ها پول مطالبه می‌نماید، مبارزه با تروریسم در افغانستان که نتیجه قطعی و پیروزمندانه‌ای برای آمریکا نداشته است باید مضحک و مسخره خوانده شود؛ بنابراین می‌توان پیامدهای رویکردهای مختلف آمریکا را در زمان های ریاست جمهوری بوش، اوباما و ترامپ در مبارزه با تروریسم این‌گونه بیان نمود:
الف) در زمان بوش پسر؛ ازآنجایی‌که نومحافظه کاران در مبارزه با تروریسم بعد تمدنی و مذهبی مسأله را جدی ساخته بودند در ابتدا کشیدگی میان جهان اسلام و آمریکا را تشدید نمود و این موضوع تأثیر منفی در مبارزه با تروریسم گذاشت مخصوصاً بعد از حمله آمریکا به عراق، مبارزه با تروریسم در افغانستان تا حد زیادی به فراموشی سپرده شد و این امر موجب تقویت جریان‌های تروریستی در افغانستان شد.
ب) در زمان اوباما؛ آمریکا در آن دوران در سیاست اعلامی خود بارها بر همبستگی جهانی در مبارزه با تروریسم تأکید می‌نمود. تفاوت قایل شدن میان اسلام میانه‌رو و تروریسم در اوایل حکومت اوباما امیدها را مبنی بر اجماع جهانی در مبارزه با تروریسم تقویت نموده بود؛ اما وقوع بهار عربی همه معادلات را برهم زد.
ج)در زمان ترامپ؛ رویکرد تجاری به مسأله مبارزه با تروریسم یکی از خطرناک‌ترین موضوعات جهانی پنداشته می‌شود که می‌تواند در درازمدت تبعات ویرانگر داشته باشد. می‌توان این رویکرد را با رویکرد غرب در دوران جنگ سرد در قبال بنیادگرایی دینی مقایسه نمود. آمریکا با اشراف به خطرات بنیادگرایی و تروریسم در آن دوران، برای به‌زانو درآوردن شوروی در بسیاری حالات در بخش مختلف جهان به تقویت بنیادگرایی دینی دامن زد که امروزه از مهم‌ترین نوع تروریسم همان بنیادگرایی دینی است که روزانه هزاران نفر را در کشورهای مختلف به کام مرگ می‌فرستد.

 

تحول گفتمانی مبارزه با تروریسم در افغانستان

درباره‌ی خبرگزاری عقاب

عقاب؛ بیانگر آرمان های دینی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی شماست.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>