خبر های مهم
خانه / فرهنگ و هنر / شعر / شناسنامه شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان / فرحناز مصطفوی

شناسنامه شاعران و نویسندگان معاصر افغانستان / فرحناز مصطفوی

نام – فرحناز  مصطفوی

نام پدر – محمد رحیم حصارمل

تحصیلات- ماستر  امنیت بین الملل

فعالیت فرهنگی-

دو مجموعه شعری (١-تنیده ام روی پروانه گی ٢- از دور دست ها آغاز میشوم) بنیان گذار و گرداننده شب ادبی و فرهنگی  ( حلقه شش شام نای و نوا)

سال تولد -١٣۶٨ در فیض آباد بدخشان

حالت مدنی – متأهل

———————————

نمونه کلام:

 

فریادگونه ام  که  مرا آبرو کنید

در تنگنای سینه بمن های و هوو کنید

 

 

از سوی شهر آیینه ها آمدم، شما

یک عالم قشنگ بمن جستجو کنید

در من بهار خفته ،شقایق مزار من

درماتم شگوفه  بمن چند و چو  کنید

بامن جوانه های تر عشق همره است

مُردم اگر که ،خاک مرا زیر و رو کنید

مشکم غبار و دود نیم، اشتباه نیست

راهی درون باغ به من سمت و سو کنید

سرمیکشد به تارک دل نای جستجو

بامن به ساز ناله ی نی گفتگو کنید

گاهی  طلوع مولوی بلخ می سزد

از فصل تا به وصل مرا شستشو کنید

 

————————–

 

گمانم آن خدا ،چند روز بعدی

از خلایق

بر آنچی آفرید؛

عاشق شد  و “آسان بکرد اول ”  سازِ عالم جانسوز

 

خدای عاشق خلقت!

خدای مستقر در رفعت یک عرش

چی میخواهد  ازین عالم؟!

خواهش داشت انسان بودن آدم؟

نمیدانم

خدای آفریننده !

خوشتر بود ، با خیال آفرینش، هستی موهوم عالم را

 

و آدم آفرید و

با چی صبری خواست ،انسان بودن آدم

 

گمانم آن خدا! یک ذره ذوقِ بی محابا کرد

و آدم را به روح خویش سوگند داد.

سپس از مایه عشق خودش هوا سرشت

و گل بر آدم زد

و یک هستی خلایق را رقم زد

 

گمانم آن خدا میشد که شیطان را ، قناعت  داد

تا بر آدمِ از خاک ، گردن می نهاد و سجده بر میزد

ولی در خویشتن پیچید

از سرکشی های جنون آمیز شیطانی

 

خیالم باطل! اما

حکمتش بی چون  چرایی نیست .

 

کی بود آن  خواجه ی شیطان

که سر عالمی را زیر و رو میکرد

یکی گفت و خلاصی جست

از بارِ عبودیت یک عمر

گذشت از شوکت دربار

رک و راست !  آنچی در مخیله داشت

قرائت کرد ..

رفت و  پشت پا زد یک بهشت سبز والایی

 

چرا ما آدمان سر به زیر و عشق بشناسِ  آن ایام

امروز ، دندان میزنیم بر استخوان زخمیِ  آدم

و خون  داغ می  نوشیم.

از همنوع خود آسان تر از آسان.

و عشق آن ریشه ی پوسیده در افکار هستی

دفن ، در وجدان های خفته ی هولناک عالم شد؟

 

گمانم آن خدایی خسته از تنهایی

پشیمان هست از این آفرینش

ازین جؤ دگرگون که طرح اش ، در خیال آن خدا

زیبایی بی انتهایی بود.

پشیمان است ..

از تاراج سکون خویشتن

در لاک تنهایی!

 

گمانم یک خدای بود

خسته از تنهایی

و تنهایی خدای بود  بس زیبنده ی فریاد!

فرحناز مصطفوی

درباره‌ی خبرگزاری عقاب

عقاب؛ بیانگر آرمان های دینی، فرهنگی، سیاسی و اجتماعی شماست.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*