وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

شناسنامه مختصر شاعران معاصر افغانستان/ افسانه واحدیار

115

۱- نام و تخلص:
افسانه واحد یار
۲ -نام پدر: عبدالواحد
۳- سال و محل تولد: سال ۱۳۶۸ خورشیدی در ولایت هرات زمینی شده است.
۴- تحصیلات: ماستر ادبیات از دانشگاه هرات.
۵ -فعالیت های فرهنگی و ادبی: بانو واحدیار در کنار شاعری و آموزگاری در نامه ارسالی اش فعالیت هایش را چنین برشمرده است: (چاپ مجموعه شعری به نام (مانند عشق در دقایق ممنوعه)، چاپ مقاله و نقد نوشته ها در نشریه مختلف، مثل: (اورنگ هشتم، نگرش، تا ساغری باقییست و… چاپ اشعار در مجموعه های شعری چون : اینجا چهار شنبه است، فرشته انس، خودمانی، اینجا نگفته هاست، سیمرغ). مدیر مسوول نشریه تاساغری باقیست (نشریه کانون جوانان دانشکده ادبیات ) در سال 1388، عضو هیات رهبری انجمن ادبی هرات).
۶ -حالت مدنی: متاهل(دارای یک پسر و یک دختر)
۷- نمونه های کلام:
چون زنی پا به ماه می شمرم روز ها را برای دیدارت
هیجان می زند لگد به دلم شب برو غم تمام شد کارت
آسمان هم لباس الماسی، به تنش کرده ماه می خندد
پهن کرده بهار فرشش را رادیو پخش کرده اخبارت
که به راهی و راه خرسند است سینه اش میزبان تو گشته
کوچه آبی زده به صورت خویش سر خوشی لانه کرده در یارت
از پس روز های دوری باز دیدنت مثل عید می آید
نقل و بادام و چای آماده است سرخ بر تن نموده دلدارت
عشق تو پا به ماه در من شد ضربه دیدست پای عقربه ها
خواب هم پر زده است از چشمم دکترم سر بزن به بیمارت!
۲
یاد او می زند قدم به سرت هی قدم می زنی به دور اتاق
سهم تو از جهان او چه شده است؟غیر یک قلب خستهء پُر داغ
غیر دل تنگی که چسپیده به دل لحظه ها و ساعت ها
گوشیت منتظر، تو گوش بزنگ گوشی اش هم نکرد از تو سراغ
تا به کی پرسه در خیال زدن تا به کی سر به خاطرات زدن ؟
اعتیادت شده تنفس او شیشهء عشق می بری قاچاق
مثل ماهی شدی که در تنگ،
کوچکی زندگیش منحصر است
شب به شب خواب یار می بیند خواب دریا و سیر در اعماق
او از آنت نبود نیست نگرد ختم این جستجو به بن بست است
* روز تو در گلوی شب مانده و گذشته است عصر نور چراغ
*فروغ فرخزاد: به خانه من آمدی ای مهربان چراغ بیاور
۳
زنده در گور خفته ای جانم ،سال ها می شود که غمگینی
از بلندای شهر خوشبختی ،مثل فواره رو به پایینی
خود زنی می کنی خود آزاری با دلت نیز کشمکش داری
با همه جنگ می کنی با عشق به سر انجام جنگ خوش بینی
صورتت شکل غصه ها گشته پاره ای از دلت جدا گشته
خنده ات از تو هم عقب تر ماند توی این روزگار ماشینی
از رٌژ و خط چشم بیزاری دائما فکر خودکشی داری
به خودت فکر می کنی با بغض شده ای مثل جنس تزئینی
چشم تو خسته است از دیدن کوه دل خسته است از تیشه
زندگی تلخ کرده کامت را ادعا میکنی که شیرینی !
سهم تو از جهان لگد بوده آدرس خانه ات، لحد بوده
می روی از غزل که گم گردی و از این سرنوشت نفرینی
Capture.JPGnnn

Comments are closed.