آخرین خبرها

۱- نام و تخلص: شکیبا شمیم لعلی
۲- نام پدر: محمد امان رستمی 
۳- سال و محل تولد: متولد سال 1354 در کابل 
۴- تحصیلات: فارغ‌التحصیل رشته ریاضیات فاکولته ساینس دانشگاه کابل
۵- فعالیت های فرهنگی و ادبی: شاعر و فعال فرهنگی بوده مجموعه های شعری اش بنام های( لحظه ها و فاجعه ها، سیمای سکوت، و جلوه گاه عشق) اقبال چاپ یافته است. 
۶- حالت مدنی: متاهل
۷- نمونه های کلام: مزن ابلیس 
هوای سرد یخ بسته قفس در سینه ء تنگم 
روم دوزخ پی آتش، مزن ابلیس بر سنگم 
مزن ابلیس کافر نیستم  من هم مسلمانم 
فقط این نا مسلمانی پرانده روی از رنگم 
مزن ابلیس اینجا راکت و خمپاره میبارد 
مرا بگذار دوزخ میروم من خسته از جنگم 
مزن ابلیس بر دستم بهشتی را نمی گیرم 
مزن ابلیس بر پایم که من خود پاره ء سنگم 
مزن ابلیس بر چشمم که یخ را آب میسازد 
نگاه بی گناه  خفته در  قاموس  فرهنگم
مزن ابلیس من آنجا نمی رقصم نمی چرخم 
فقط با خود برم سوز جگر سوزی ز آهنگم 
مزن ابلیس بر فرقم که میخ  آدمیت را 
به پشت خویش میکوبند آدم های همرنگم 
مرا بگذار تا دوزخ روم سرد است این دنیا 
من آهن هستم و در برف هایش میزند زنگم
درود بر بزرگمرد ادب و عرفان مولانا محمد بلخی 
چشمی که رطب جوید، هر نخل رطب بیند
هر گوشه ء صحرا  را،  صد بار  وجب  بیند
پایین  و  یا  بالا،  رب بیند  و رب  بیند
در گرمی و در سردی، در روز و شب بیند 
(چشم از پی آن باید، تا چیز  عجب بیند
جان از پی آن باید، تا عیش و طرب بیند)
باطل نشود هستی، کو هست  بتی  باشد
زیباست هر آن نقشی، کز دست بتی باشد 
آن تن که دلش در بند، در بست بتی باشد
می خیزد و می افتد، در جست بتی باشد
(سر از پی آن باید،  تا مست بتی باشد
پا از پی آن باید،  کز یار  تعب  بیند )
حسن است  که دلها را، از هست و عدم برد
خود صید در آن وادی، سرمست شود چرد
صیاد  شود  دلخوش، تا سینه ء  او  درد 
صید از دل صیادش، وان شور و شعف خرد 
(عشق از پی آن باید،  تا سوی فلک پرد
عقل از پی آن باید، تا علم و ادب بیند )
دل رفت درون خود، پرسید ز غایب ها
اینجا چه خبر باشد، ای جمله غرایب ها
در ملک نمی بینم،  یک کار  ز نائب  ها
ناکرده و نا دیده ،  گویند ز  صایب ها
(بیرون سبب باشد، اسرار  عجایب ها
محجوب بود چشمی ، کو جمله سبب بیند)
آنجاست چه غوغایی، از طینت انسان ها 
دود است که می خیزد، از آتش ایمان ها
تن هاست فرو خفته، در وسوسه ء جان ها
این است که میداند، از  عاقبت  آن ها
(ارزد که برای حج،  در ریگ و بیابان ها
با شیر شتر سازد، یغمای  عرب بیند)
پروانه دلش لرزید، شمعی چو بشد حاصل
دلباخته  با ترسی،  او بحر  و این  ساحل
چون سوخت پر و بالش، گفتا که بسی مشکل
آن شمع  به  زیر لب،  خندید که  ای کاهل
(بر سنگ سیه حاجی، زان بوسه زند از دل 
کز  لعل لب  یاری،  او  لذت  لب  بیند )
با  آب  یکی  ماهی،  گفتا  که منم  برتر 
گه در کف دریایم،  گه  از  همه  بالا تر 
طوفان تو هم دارد، صد همچو منی در بر
تمساح دهن بگشود،  گفتا که بیا دیگر 
(بر نقد سخن جانا، هین سکه مزن دیگر 
کان کس که طلب دارد، او کان ذهب بیند)
 

در شماره ۲۰۳ هفته نامه عقاب نیز نشر شده استCapture.JPGm

درباره‌ی شریفی

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>