وب سایت خبر گزاری عقاب نیوز

تعصب و بررسی پیامدهای آن در اجتماع

116

افغانستان کشوریست که از سه دهه بدینسو، بحران عمیق و گستردۀ اجتماعى را تجربه می نماید. بحرانی که زیرساختهاى اساسى جامعه را تخریب نموده، هستى مادى و معنوى آنرا به کام نابودى سپرده است. عده ای از صاحبنظران، علل و عوامل این بحران را ساختار نامتجانس اجتماعى کشور دانسته، موجودیت نژاد ها، اقوام، زبانها، مذاهب و گرایشات افراطى ناشى از این ها را دلائل عمده و اساسى آن قلمداد میکنند. شکى نیست که در تداوم این بحران، شیرازۀ وحدت نیم بند، شکننده و لرزان ملى آسیب دیده و از هم پاشیده است. تعصبات لجام گسیخته در ابعاد و عرصه هاى گوناگون حیات اجتماعى اوج گرفته، زمینه را براى مداخله کشورهاى آزمند خارجى مساعد نموده است.
علیرغم مساعى و تلاشهاى داخلى و خارجى براى تقویت وفاق ملى، روز تا روز زاویۀ این شکاف بیشتر و بزرگتر شده، چنانچه در حال حاضر، بعنوان ملت متفرقى که از استخوان شکنى قومى و منازعۀ داخلى رنج می برد، موجودیت و بقاى ما در جغرافیاى سیاسى جهان با خطر انقراض روبروست. در کنار سایر عوامل تاثیرگذار، یکى هم تعصبات نژادى، سمتى، زبانى، مذهبى، سیاسى و جناحى ایست که نه تنها قابلیت و پتانسیل کل جامعه را در مسیر پویایى و شکوفایى تقلیل بخشیده، بلکه مشارکت ملى را جهت اعتلاى کشور کاهش بخشیده است. شیوع این بیمارى چنان فراگیر است که کلیه لایه ها، اقشار و طیف هاى جامعه را در بر گرفته است.

تعصب چیست و اثرات آن در فرد و جامعه چگونه است؟: تعصب در لغت با عصب، اعصاب و عصبیت همخانواده است. عصب به رشته هایى در بدن گویند که مفاصل، استخوانها و عضلات را بهم پیوند داده و در کل بدن بطور یک سیستم پیچیده و بهم پیوسته عمل می نماید که اعصاب نامیده میشود.

تعصب یک ایده و الگوى رفتاریست که با احساسات و بدون کمترین شک و شبهه، در تأیید و یا رد یک شخص، حزب، قوم، زبان، سمت، مذهب، کشور و یا هم هدف خاصى تبارز میکند. تعصب وابستگى افراطى به چیزى و نادیده گرفتن غیر آنست. ریشۀ تعصب، دلبستگى و تمایل کورکورانه ایست که باعث میشود انسان کسى یا چیزى را بدون دلیل و یا با دلایل غیرموجه و ناکافى بپذیرد و روى آن تأکید و پافشارى نماید. نقطۀ مقابل تعصب، تنفر است که بر پایۀ نفرت بدون دلیل و یا غیرموجه از کسى و یا چیزى استوار است. تعصب بنیاد عقلى نداشته، مفهوم و معناى احساسى دارد و بر پایه احساسات شکل میگیرد. تعصب مثل حماقت، لجاجت، تکبر و سایر صفات منفى، جزیى از نقاط ضعف شخصیت انسانى نکوهش گردیده است.

تعصب معنا و مفهوم معین و مشخصى نداشته و دربرگیرنده همه احساسات بدون دلیل انسان می باشد که امکان کنترول و تجدید نظر در آن متصور نیست. تعصب در قالب هاى فردى، فامیلى، گروهى، قومى و ملى تبارز می نماید، که در بعد فردى، منجر به خودخواهى، خودستایى، خود محورى، خود بزرگ بینى و در مقیاس گروهى به ناسیونالیزم، رسیزم و فاشیزم منتهى میشود.

آنتونى گیدنز، جامعه شناس معروف انگلیسى، تعصب را چنین بیان می دارد: (تعصب به عقاید یا نگرش هاى یک گروه دربارۀ گروه دیگر اطلاق میشود. تعصب متضمن داشتن عقاید از پیش تصور شده دربارۀ یک فرد یا گروه است که حتى به رغم اطلاعات جدید، در برابر تغییر مقاوم است). آیا تعصب یک خصلت و خصیصۀ انسانى است که از درون انسان منشاء میگیرد، و یا یک پدیدۀ اجتماعى است که از بیرون به انسان عارض شده و یا اثر میگذارد؟ عده ای بر این باورند که تعصب ریشۀ در درون انسان دارد. پژوهشگران دانشگاه گنت در بلژیک به این نتیجه رسیده اند که: (تعصب ریشۀ اجتماعى ندارد، بلکه برخاسته از نیاز عمیق روانى، مرتبط با روش خاصى از اندیشیدن است). استدلال می نمایند اینکه: (افراد متعصب روحاً از ابهام و نامعلومى متنفرند، از این رو مایلند سریع قضاوت کنند و تصمیم بگیرند. بر این اساس با اطلاعات اولیه ای که دریافت میکنند، ذهنیت و تصورات شان را شکل میدهند و بر آن تأکید و تعصب می ورزند. بالفرض اگر اطلاعات غیر یافته هاى اولیه را بدست آرند، نمى پذیرند). بطور مثال، هر گاه آدم متعصبى در کشور ما با کسى مواجه شود، اولین سؤالى که در ذهنش خطور میکند، اینست که: پشتون است یا تاجیک. از شمال است و یا از جنوب. کمونیست است و یا مسلمان. و براى هرکدام از اینها قالب ها و چوکات ذهنى معین و مشخصى با ویژگی هاى بخصوصى، از قبل آماده در ذهنش دارد. و هرگاه دریابد که به کدام دسته از تقسیم بندیهاى بالا تعلق دارد، دنبال آن نیست که فرد مذکور چه خصوصیات و شخصیتى دارد، بلکه معتقد است که حتماً چنین و چنان اوصافى دارد و یا باید داشته باشد. فى الفور لباسى را که در ذهنش دوخته، به تن طرف پوشانده، عکس العمل خویش را با وى عیار می نماید. برخى تعصب را پدیده اجتماعى پنداشته، معتقدند تعصب بازتولید میکانیزم روابط اجتماعى است. استدلال می نمایند که: اگر انسان را مجزا از دیگران ارزیابى نمائیم، دلیل و مستمسکى براى تعصب نمى یابیم.

انسان در زندگى اجتماعى به افراد و اشخاص و یا گروه ها و اجتماعات انسانى خاصى تمایل و گرایش دارد که با آنها تعلقات مشابه و مشترکى چون هموطن بودن، همولایتى بودن، همتبارى، همزبانى، در یک حزب بودن و سایر موارد همپیوندى را دارا است. این پیوند و تعلق میتواند مبنا و اساس تعصب قرار گیرد.
ثانیاً، هر انسانى در زندگى اش به ارزشها و مبانى فکرى خاصى معتقد است و چیزهایى برایش اولویت و تقدم دارد. این اولویتها و ارزشها، در تشکیل و ایجاد پیوندهاى اجتماعى کمک نموده ما را با کسانى که به عین اولویت ها و ارزشها معتقد و پابندند، همسنخ و همصنف می سازد، که این سنخیت و تناسب فکرى میتواند پایه تعصب مشترک ما قرار گیرد. بناءً تعصب را پدیده اجتماعى میتوان تصور نمود، که بر اساس امتیازات، منافع، برترى و تفوق خودى در مقایسه با دیگرى ظاهر میشود. دسته سومى شامل کسانى میشود که هر دو عامل بالا را جمع نموده، اعتقاد دارند، تعصب بمثابۀ یک بعد شخصیتى انسان، در درون او نهفته است که با تحریک عوامل خارجى، فعال، اکتیف و بیدار میشود.

تعصب امرى بشرى است که میتواند انگیزه هاى مختلف و متفاوتى داشته باشد. جو محیط و فضاى اجتماعى کشور، میتواند الهام بخش و ارمغان آور تعصب ما باشد. مثلاً در کشورى مانند افغانستان با ساختار ناهمگون اجتماعى، قومیت نیرومندترین مبناى تعصب افراد است. در کشور همسایه ما ایران با نظام انحصارگراى دینى، مذهب پایه تعصب است. همینگونه در کشور هاى منظم و پیشرفته غربى، گونه ها و تنوع هنر، ورزش، فعالیتها و علاقمندى هاى اجتماعى و موارد مشابه آن، تعصب گروه هاى اجتماعى را بطور سالم و ظریف آن شکل داده، ساماندهى می نماید. در هر جامعه، اساس و محور تعصب، بستگى به قوت و حساسیت فاکتورى دارد که رابطه تنگاتنگ به زندگى روزمره مردم آنجا دارد.

پژوهشگران معتقدند که بسیار دشوار است معیارها، روشهاى فکر و الگوهاى رفتارى شخص متعصب را تغییر داد، اما میتوان از شدت و افراط آن کاست. بطور مثال اگر فردى با شخصى از گروه قومى و یا سیاسى دیگرى که نظر مناسبى در مورد آنها ندارد، مواجه شود که از اوصاف فردى وى خوشش بیاید. این تعامل میتواند بتدریج از میزان تعصب طرف بکاهد. روانشناسان تعصب را بیمارى روحى و روانی میدانند که از فرد امکان استقلال رأى و انتخاب را سلب میکند. شخص متعصب در برابر هر عاملى که علاقه اش را نسبت به آنچه به آن تعصب می ورزد، زیر سئوال برد، سرسختانه مقاومت میکند. تعصب یکى از موانع رشد و کمال شخصیت انسان است که او را وادار به ایستادن و توقف در توهمات و ذهنیات خودساخته خودش میکند. محتوا و کیفیت تعصب بستگى به عشق و نفرت کورکورانه ما به کسى و یا چیزى دارد، و به دو گونه ظاهر میشود. نسبت به گروهى که به آن تعلق داریم با کیفیت مثبت و نسبت به غیر آن با کیفیت منفى بروز میکند. آدم متعصب چون اسیر و گروگان شبکه وسیعى است که نسبت به آن تعصب میورزد، بناً احساس استقلال نمیکند. از هویت فردى اش فرار نموده، شخصیت و هویت خود را در جمعى که به آن تعلق دارد، جستجو نموده، تعریف می نماید. مثلاً اگر از یک فرد پشتون بپرسید که کیستى؟ جواب میدهد: احمدزى، پوپلزى و یا علیزى. خویش را با هویت قومى اش معرفى میکند. همینطور اگر از یک فرد تاجیک بپرسید که کیستى؟ پاسخ میدهد: کابلى، بدخشى و یا هراتى. و خود را در قالب منطقه خاصى عنوان می نماید. این نشانگر آنست که او از تنهایى هراس دارد و آنرا کافى ندانسته، هویتش را در جمعى که با آن تعلق دارد و در بودن با آن احساس امنیت، قوت و ارزش می نماید، تعریف میکند.

مولانا جلال الدین محمد بلخى، رابطه شخص متعصب را با سیستمى که به آن تعلق دارد به رابطه میوه خام با تنه درخت، قیاس میکند. میوه مادامی که خام است، پیوند محکم و سختى با درخت دارد. اما همین که پخته شد، به ثمر نشست و قابل استفاده دیگران شد، براحتى از شبکه یا تنه درخت جدا میشود. همینگونه فرد متعصب نه تنها پیوند محکم و سخت با سیستمش دارد بلکه معیارهاى دگم و غیرانعطاف پذیرى نیز دارد. تحمل پذیرى آراء و نظریات مخالف را ندارد. چرچیل میگوید: (متعصب کسى است که نمیتواند خود را تغییر دهد).

نیل پستمن می نویسد: (کلید همه باورهاى متعصبانه اینست که همگى خود محور و خود تائیدگراند.) پیشداورى، توجیه گرى و عدم انتقاد پذیرى، ابزار هاى تعصب است.

جایگاه تعصب در فرهنگ دینى: در معارف دینى از تعصب به وسوسۀ شیطانى تعبیر شده. قرآن، ابلیس را مؤسس تعصب و اولین موجودى معرفى نموده که بدلیل داشتن تعصب از درگاه خداوند رانده شد. مذکور با این استدلال که من از آتش آفریده شده ام و آدم از خاک، از امر الهى مبنى بر سجده بر آدم اباء ورزید.

ضمناً قرآن فلسفه بعثت انبیاء را برداشتن موانع از راه رشد و کمال انسانها و به سعادت رساندن بشریت در ابعاد مختلف عنوان می نماید، که تعصب در اشکال مختلف آن یکى از این موانع محسوب میشود. بقول شریعتى، اسلام آمده تا با جهل، زبونى و تعصب در روح ها و با قیصر، کسرى و طاغوتها در جامعه ها مبارزه کند، و موانع درونى و بیرونى را از مسیر رشد و کمال نوع بشر بزداید. این مطلب در آیه ١۵٧ سوره اعراف چنین تذکر رفته است: (بار ها و مشقت هاى سنگینى را (که از جهل و تعصب) چون زنجیرهایى به گردن آنها بود از دوش و گردن شان بر می دارد).

از سوى دیگر، پدیدۀ تعصب یکى از موانع عمده در مسیر دعوت انبیاء نیز قرار داشته. در طول تاریخ، یگانه پاسخ اقوامى که براه حق دعوت می شدند، عکس العمل متعصبانه ای بوده که: (ما پدران خود را به این آیین یافتیم و البته ما هم در پى آنها بر هدایت هستیم.) آیه ٢٢، سوره زخرف. موارد دیگرى نیز در قرآن موجود است که یا با صراحت و یا تلویحاً از تعصب نکوهش و مذمت بعمل آمده، از جمله داستان برادران حضرت یوسف (ع) که از فرط تعصب، برادر کوچک شان را در قعر چاه انداختند. داستان حمایت حضرت موسى (ع) از فردى از بنى اسرائیل در برابر سرباز فرعون که منجر بقتل وى شد.

آیا تعصب کاملاً مردود است؟: یکى از بزرگان می فرماید: اگر ناگزیر از تعصبید، پس به مکارم اخلاق تعصب ورزید.

نمیتوان از جنبه هاى مثبت تعصب انکار ورزید. مثل تعصبات ملى در برابر اجنبى. البته باید آدم از خودش، فامیلش، حزبش، قومش و ملتش دفاع کند، اما مشروط بر آنکه در موضع حق باشند. تعصب زمانى مردود است که حق در آن ضایع شود. باید دید آنچه مایه همبستگى، تشکل و تعصب ناشى از آن شده، با حق مطابقت دارد یا نه؟ معیار مومن حق است. اما چگونه میتوان بر حق بودن خود را به اثبات رساند؟ اغلب در درک حقانیت خود دچار اشتباه میشویم. باید این دو را تفکیک کرد که آنچه من، فامیلم، حزبم،….. انجام می دهیم بحق است، و یا اینکه چون ما انجام میدهیم بر حق است. ایندو از هم فوق دارند. اشتباه اکثر مردم در این است که بجاى آنکه بیاندیشند آیا عمل شان مطابق به موازین حق است یا خیر، میپذیرند که حق در عمل آنها نهفته است و تصور میکنند هر آنچه انجام میدهند حق است. خویشتن را در جایگاه حق قرار دادن، اشتباهیست که بسیاری از حوادث ناگوار تاریخ از آن نشئت گرفته است. کمتر کسى را میتوان سراغ نمود که در منازعه با کسى، کمترین شک را در حقانیت خویش داشته باشد. در بحبوحۀ جنگ صفین، که میان دو فرقه مسلمین جریان داشت، مسلمانى با اعتراض از حضرت على پرسید: هر دو طرف بر حقانیت خود پا می فشارد، چگونه دریابیم کدامیک واقعاً بر حق است؟ حضرت على جواب داد: حق را دریاب، اهلش را مى یابى. علما براى تعصب دو انگیزۀ اساسى مطرح نموده اند، یکى عشق و علاقه مفرط به خودیها، دوم نفرت و انزجار از دیگرى. که تعصب زادۀ همین عشق و نفرت کورکورانه است. آنچه در این میانه قربانى میشود، حق و عدالت است.

قرآن در دو آیه جداگانه، محتواى تعصب را با بیان ظریف از هم تفکیک می نماید. در آیۀ ١٣۵ سوره نساء می فرماید: (اى مومنان، همواره و پیوسته قیام کنندگان و ایستادگان به عدالت و گواهان و شاهدان براى خدا باشید، هر چند به زیان خود، والدین، خویشاوندان تان باشد، خواه فقیر یا غنى باشد. خدا نسبت به اینها سزاوار تر است، پس پیروى (و تکیه بر تمایل و تشخیص فردى) هواى نفس نکنید، تا عدالت نگهدارید. و اگر از بیان حق خود دارى کنید، خدا به هر آنچه میکنید آگاه است).

در اینجا به مومن تاکید میشود که در همه امور، هدف و غایت تان را عدالت، اما رویکرد و جهت تان را بسوى خدا انتخاب کنید. یعنى با انگیزه خدایى، عدالت را بپا دارید، نه غیر آن. هر چند در مغایرت با منافع و تمایل شخصى، فامیلى و گروهى تان باشد. زیرا رویکرد بخدا سزاوارتر است نسبت به روى آوردن به غیر آن. در غیر اینصورت از برپایی عدالت باز مى مانید.

در اینجا با هشدار، حمایت تعصب آمیز از بستگان (فامیل، قوم، سمت، حزب و …) را نهى میکند

در آیۀ ٨ سوره مائده میفرماید: (اى مومنان، در راه خدا پایدار و استوار بوده و شاهد و الگوى عدالت، راستى و درستى باشید. مبادا دشمنى با گروهى به بى عدالتى وادار تان کند، عدالت کنید که به تقوا نزدیکتر است و از خدا پروا کنید که او به آنچه میکنید آگاه است.

در این آیۀ با اندکى تقدم و تاخر در مقدمه آیه قبلى، تاکید میشود که در هر حرکت و قیامى، هدف تان خداوند باشد و در این مسیر الگوها و نمونه هاى عدالت باشید. یعنى با انگیزه خدایى الگو و اسوۀ عدالت باشید. مبادا تعصب نسبت به گروهى شما را از این مسیر منحرف نماید. پایدارى در عدالت نمائید که به تقوا نزدیکتر است. رعایت پروردگار را کنید که او به هر چه میکنید، آگاه است.

در آیۀ اول که بحث حمایت تعصب آمیز از خود و بستگان (فامیل، قوم، حزب، ملیت،…..) است، با قیام کنند کان به عدالت و الگو و نمونه الهى بودن، آغاز میشود، اما در آیۀ دوهمى که موضوع دشمنى دیگرى مطرح است، با قیام کنندگان براى خدا و الگو و شاهد عدالت بودن، تاکید شده است.

در آیۀ ٢ سوره مائده ضمن دستوراتی که بعد از فتح مکه نازل گردیده به مسلمانان تاکید میشود که مبادا دشمنى قومى که شما را از مسجد الحرام باز داشته اند، شما را به تعدى بکشاند تا مانع آنها شوید. چون سالها کفار قریش مانع از ورود و زیارت مسلمانان از کعبه شدند، بناً قران با هشدار، مؤمنین را از تعصب ورزیدن برحذر میدارد.
در روشنى این آیات است که پیامبر بزرگ اسلام به صراحت به مسلمین میگوید: هرکسى به سوى تعصبات فراخواند، از ما نیست، و هر کسى که از روى تعصب مبارزه و نبرد کند از ما نیست، و هر که با تعصب بمیرد از ما نیست. و با این ارشاد روشن و قاطع، چهارچوب عملکرد مؤمن را مشخص میکند.

تأثیرات تعصب در فرد: اگر فردى دچار تعصب شود، چه نتایج ملموسى را برایش ببار می آورد.

شخص متعصب روابطش به حداقل همفکرانش کاهش می یابد، واقعیت را ندیده، به همه چیز و همه کس بدبین میشود، همه را زیر سئوال می برد، به انزوا کشیده شده همه را دشمن می بیند. از تحولاتی که در اطرافش اتفاق می افتد بى بهره مانده متقابلاً در آنها بى اثر و خنثى میشود. در زندان توهماتش اسیر مانده، متحول و متکامل نمیشود. کلیشه ای فکر نموده، یونیفورم خاص فکری اش را عوض نمیتواند.

تأثیرات تعصب در جامعه: تعصب در بعد اجتماعى پویایى و تکامل کل جامعه را سلب نموده ریشه معنوى آنرا فرسوده می نماید. گروه هاى انسانى را از هم دور نموده مشارکت، تعاون و همگرایى را تقلیل میبخشد، اصل تساوى و تعادل را لطمه و صدمه زده، میان احاد جامعه عدم اعتماد و تفاهم را مستولى میکند، و پنانسیل جمعى را در جهت اعتلاى عمومى از بین می برد. در جامعه متعصب، ارزش هاى جمعى رشد و نمو ننموده، از رفتن در مسیر وحدت ملى خبرى نیست. تعصب تمام حوزه هاى اعتماد و اطمینان را مسموم و زهراگین خواهد نمود.

زمینه هاى تعصب: در کشورهاى مشابه افغانستان ریشۀ تعصبات را در سه محور می توان جستجو نمود:

١-   جهل عوام- نادانى عامه مردم و سطح پاهین فرهنگ اجتماعى، زمینه هاى مناسب و مساعدى براى ایجاد و گسترش تعصبات است.

٢- نفاق خواص- رهبران خاین، فرصت طلب و منفعت جو، براى حفظ موقعیت، منافع و پیشبرد مقاصد و اغراض شخصى شان از ترویج تعصبات بهره بردارى نموده، عامه مردم را از هم دور و در تعصبات مشغول می دارند.

٣ – نفوذ و مداخله خارجى- تعصب یکى از ابزارهاى بُرندۀ استعمار و کشورهاى مداخله گر است که انرژى ملت ها را در رقابت هاى داخلى صرف می نماید.

تعصب در عصر عقلانیت و ارتباطات: دنیاى امروز عصر شکوفایى ارزش هاى انسانى است. هر محصول فکرى و گرایش انسانى، زمانى معقول می نماید و مقبول واقع خواهد شد که عارى از تعصب بوده براى همه کاربرد داشته باشد. انتقادپذیرى یکى از شاخصه هاى اجتناب ناپذیر زمان است. مقدس ترین پدیده ها در معرض نقد واقع شده، با نقد بدون تعصب بارور شده، تحول و تکامل می یابد. در دورۀ ارزشهاى جمعى، هر تفکر و رویکردى که محتوا و درونمایۀ آن نشانگر برترى و تفوق عده ای بر عدۀ دیگر باشد، زمانه آنرا بر نمی تابد، نه تنها منطبق به ارزشها و موازین پذیرفته شده عمومى نخواهد بود، بلکه اقبال توفیق را قطعاً نخواهد یافت. بناً تعصب که مبنایش تائید و رد بدون دلیل یک پدیده است، روحیۀ انتقاد و نقدپذیرى را در فرد و جامعه تخریب می نماید. فرد متعصب از انتقاد متنفر است زیرا او در جمعى احساس آرامش میکند که کاملاً با او موافقند، روى این ملحوظ از نتایج اصلاحى نقد محروم میماند. مسلماً اگر فردى و یا جامعۀ بنیان تعصب را در درون شان نابود نکنند، بدون شک تعصب بنیان شان را از درون نابود خواهد نمود.              (محمدعارف منصوری)

 

 

 

Comments are closed.